بیستم این ماه تولدم بود تولدم بود اخر شب به خواهر شوهرام که یکی متاهل و یکی مجرد گفتم گفتن چرا نگفتی برات کیک میگرفتیم خواهر شوهر م که متاهله با شوهرم دعوا کرد که چرابراش کیک نگرفتی تو خیلی بد و نمک نشناسی و این حرفا
روز یعد غروب نشسته بودم تو خونه در زدن دخترم دوسالشه درو باز کرد گفت این چیهههه گفتم مامان کیه دیدم خواهر شوهرام با دختر جاریم که 17سالشه یه کیک بزرگ با کلی شمع روشن اومدن تو ذوق مرگ شدم تا اخر شب کلی زدن و رقصیدن
خواهر شوهرم شوهرمو هم انداخت بیرون