خواهر منن پرحرفه عصر زنگ زده بود بخدا باورت نمیشه میگف لباس پوشیدم رفتم بیرون رفتم خونه مادرشوهرم ظرف اوردیم خوردیم شستیم جاری اومد جاریم گف...منم گفتم...رفتیم شد ساعت 7 برادرشوهرم گف..
گفتم... واای مخم سوت کشید اخرش گفتم چرا داستان تعریف میکنی من چیکار کنم خب مخم سوت کشید چقد حرف میزنی😑😑😑یکم میخندید میگف اینجاشو گوش کن بعد دو ساعت باز تعریف میکرد اخرش بهونه اوردم قطع کردم😕😕😕😕😕چرا خسته نمیشین؟سرتون درد نمیگیره؟؟😑😑😑😑