یكی از دوستام معرفیش كرد و گفت پسر خالمه و پسر خوبیه كارش رسمیه
خلاصه همراه مادرامون تو یه كافه قرار گذاشتیم
رفتیم دیدیم هم ما خوشمون اومد هم اونا
خلاصه چند جلسه رفت و امد كردیم واسه شناخت بیشتز اما هنوز جواب نهایی نداده بودیم
یه روز عصر تماس گرفت كه صحبت كنیم حرف از تعداد بچه شد