2777
2789
عنوان

فرزند دوم

| مشاهده متن کامل بحث + 235 بازدید | 29 پست

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

من کلن با بچه ی زیاد مخالفم نمیدونم چرا اصلن حوصله ی شلوغی رو ندارم .....همیشه میگم اگر خدا بخواد خودم یکی میارم 

یکیم از پرورشگاه قبول میکنم...

 دوست گرامی که با نظر بنده مخالفی میتونید منو ریپلای نکنید.....چون نه شما میتونید منو متقاعد کنید نه من وقت دارم شمارو متقاعد کنم..😊😊میشه اینقد تو تاپیک دیگران ننویسید این چه تاپیکیه..این‌چه سوالیه...این چه..به جاش به خودتون بگید اگه دروس ندارم میتونم تو تاپیک شرکت نکنم😶   به نظر من اینجامحیط خوبیه برای :حرف زدن.نظر دادن.سوال پرسیدن.جواب گرفتن.رد و بدل نظرات.اشنایی با اداب و رسوم،عقاید،دیدگاه ،نظرات و طرز فکر دیگران...پس چه خوبه که بدون توهین با هم خوب باشیم ....میشه اینقدر راجب نظر دیگران،نظر ندیم😑لطفن.....میشه وقتی کسی سوال جنسی میپرسه نریزید سرش؟؟🙄🙄

بچه اول26 سال داشت بچه دوم32 سال داشت

اینجا ایران است رو برای تحقیر به کار نبرید💔هیچ چیز خطرناکتر از این نیست که جامعه ای بسازیم که در آن بیشتر مردم حس کنند که هیچ سهمی در آن ندارند. مردمی که حس میکنند سهمی در جامعه دارند از آن جامعه محافظت میکنند، ولی اگر چنین احساسی نداشته باشند، ناخودآگاه میخواهند که آن جامعه را نابود کنند.- مارتین لوترکینگ

الان که نه میخوام ۵ سالش بشه

من فکر میکنم با توجه به اینکه شخصیت ثابت بچه ها تو همین کودکی شکل میگیره اگر تنها باشن و تمام توجه و محبت خانواده معطوف همین بچه بشه بهتره....باعث میشه شخصیت خوبی داشته باشه..بچه‌هایی با تفاوت سنی کم خیلی با هم دعوا میکنن و پدر و ماردا این وسط مثل قاضی میشن و باید هی قضاوت کنن...ولی به نفع هر کی رای بدن اون یکی ناراحت میشه😂😂

ولی من خودم ۴ تا بچه بودیم خواهرم ۲ سالم ازم بزرگتر بود...هنوزم وقتی مامانم طرف اونو میگرفت یا اگه بینمون فرق میزاشت و قشنگ یادمه

یعنی اینقد تو روحیه ام تاثیر داشته واسه همین خدا بخواد

اگه بچه بیارم حتمن با فاصله ی سنی زیاد میارم..

 دوست گرامی که با نظر بنده مخالفی میتونید منو ریپلای نکنید.....چون نه شما میتونید منو متقاعد کنید نه من وقت دارم شمارو متقاعد کنم..😊😊میشه اینقد تو تاپیک دیگران ننویسید این چه تاپیکیه..این‌چه سوالیه...این چه..به جاش به خودتون بگید اگه دروس ندارم میتونم تو تاپیک شرکت نکنم😶   به نظر من اینجامحیط خوبیه برای :حرف زدن.نظر دادن.سوال پرسیدن.جواب گرفتن.رد و بدل نظرات.اشنایی با اداب و رسوم،عقاید،دیدگاه ،نظرات و طرز فکر دیگران...پس چه خوبه که بدون توهین با هم خوب باشیم ....میشه اینقدر راجب نظر دیگران،نظر ندیم😑لطفن.....میشه وقتی کسی سوال جنسی میپرسه نریزید سرش؟؟🙄🙄
مگه شما نداری؟ اینجور که من دارم پیش میرم فک کن یکی دیگه بیشتر نیارم

من والا یدونه دارم دو ماهشه....اینقدر ازم انرژی گرفته ک ب دومی فکرم نمیکنم 26 سالمه شوهرمم 34 ...  

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز