من چون مثل بلدوزر کار میکردم تا الان.
خونم بهم ریخته و کثیف بود. منم صبح گلوم درد میکرد. ظهر رفتم سر خاک مادر شوهرم . بعدش گوشت و مرغ خریدم گذاشتم یخچال. و رفتم خونه مادر شوهر شب جمعه ای دعا و قرآن . اونجا بودم که فهمیدم فردا صبح ده تا مهمان دارم . موقع برگشت میوه خریدم