2777
2789

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

محرم سال 94 من ومادرم رفتیم هیئتی که آقای پناهیان میومدن سخنرانی ونزدیک خونمون بود... رفتیم اونجا وکنار ما یه خانمی نشسته بود شروع کرد سوال پرسیدن که ازدواج کردی یانه ودرس میخونی واز این چیزا واینکه یه پسر دارم اگر ببینیش آب دهنت میره و خوشگله منم سال آخر دانشگام بود واصلا تو فاز ازدواج نبودم وهرکسی خواستگاری می‌کرد میگفتم نه به این خانمم گفتم نه دوباره فرداشب تکرار کرد وگفتم نه ودوباره پس فردا شب تکرار کرد گفتم پسرتون ده سال از من بزرگتره وجواب من نه هست

اول مرغ بوده بعد تخم مرغ

پس مرغ مهمتره

عکس جوجتو میخایم چیکار

فان#  

کاش ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩ..ﭘﯿﺮ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﯾﻢ..ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺩﺭ ﺭﺧﺪﺍﺩ ﯾﮏ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﯿﺸﺪﯾﻢ..ﺳﭙﺲ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﻭﺩﺭ، ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺒﯽ ﺑﺎ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﻤﺮﺩﯾﻢ...!!!

هرچند مامانم میگفت بزار بیان حتی به بابام هم گفته بود دخترت هرکی میاد رد میکنه باهاش حرف بزن بابامم گفت هرچی خودش میخواد رو دستمون نمونده که... خلاصه این خانم شروع کرد بغض کرد که پس من کی برم زیارت پسر منم زن نمیگیره بزار ببینتت وشوهرشم بود که من از نگاهاش خوشم نیومد زل میزد بهم... تموم شد وگفتم نه واومدیم خونه اوناهم منزلشون نزدیک بود به ما اما یه چیزی ته دلم بهم میگفت بخت من همینجاس... این گذشت ودوباره سال بعد من ومادرم رفتیم هيئت چندنفری اومدن جلو ومن گفتم نه قصد ازدواج ندارم تاچشمم خورد دیدم همون خانم بادخترش اومدن نشستن حرفی نزدن ولی من شناختم مادرشو... فرداشب که دوباره رفتیم مادرش اومد

نشست کنارم وگفت تو عروس خودمی نامزد که نکردی ومن خنده ام گرفت گفت شمارتو بده بیایم خواستگاری واقعا نمیدونم چی شد ومن شماره دادم.... یه روز با دخترش اومدن خونمون ومادرشوهرم  با خانواده شوهرش قهرن ورفت وآمد ندارن وباخواهر برادر خودشم مشکل داره و... چون تو یه ساختمون که پدرش به ارث گذاشته بود زندگی میکردن واینکه گفت مهریه دخترم 14تاست ومن تازگی فهمیدم بهم دروغ گفتن وخیلی هم مادرشوهرم پرحرفه وقتی رفتن سرم گیج میرفت. یه هفته بعد زنگ زدن قرار خواستگاری گذاشتن و اومدن با یه دسته گل وشیرینی دم در داشتن وارد میشدن که اومدم اولین نگاه بندازم داماد نگاهمون باهم گره خورد ومن تو نظرم اومد چه قدبلند وخوشتیپه ونگاه جدی ای داره وسریع سرمو انداختم پایین واومدن نشستن وصحبتا شروع شد

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز