بچه ها اینا همشون از زبون مادر من هستن اینکه مامان من هنوزم زندست واقعا یه معجزست چون نزدیک به بیست دقیقه هنگام زایمان ایست قلبی کرده بود و کاملا مرده بود... مادر من واقعا زنده بودنش الان یه معجزست ولی یه چیز جالب اتفاق افتاد اونم این بود ک مادرم عین تعداد معدودی از ادمایی ک از مرگ برگشته بودن همه اتفاقاتی ک تو مرگ تجربه کرده بودو یادش بود اینا همشون اززبون مادرمه
( کم کم حس کردم که دارم میمیرم ولی هنوز ضربان قلبم رو حس میکردم کوبیدنشو صداشو .. کم کم چشامو میبندم و یه تونل میبینم میرم داخل تونل وقتی واردش میشم یه نور میبینم با سرعت خیلی زیاد جلو میرم دیگ ن به بچه هام فکر میکنم نه ترس مرگ دارم اتفاقا ذوق بیشتری دارم تا روحمو از قفس جسمم رها کنم جلو و جلوتر میرم همینجور ک تو تونل دارم سمت نور میرم(با سرعت خیلی خیلی زیاد) همه کارایی ک از بچگی تاالان انجام داده بودم همه ادنا تو ذهنم عین یه فیلم واقعی مرور شدن حتی یادم میاد چجوری تو شیکم مادرم لگد میزدم و تکون میخوردم همه حرفامو کارامو فکرامو همه اونا در عرض چند ثانیه از ذهنم گذشتن وارد نور ک شدم یه حس خیلی خوب همه وجودمو گرفت کم کم دوستا وو اشناها و هر کی که تو دنیای واقعی فوت کرده بودو اونجا پیدا کردم نمیتونستم حرف بزنم فقط با وجودم یا یه جورایی بگم با قلبم داشتم باهاشون حرف میزدم نمیتونم توصیف کنم چه حس قشنگی بود دیگ اصلا دلم نمیخواست برگردم اصصلااا از دنیایی ک قبلا توش زندگی میکردم متنفر بودم تازه داشتم حس میکردم ک ازاذی ینی چی کم کم حس کردم دارم دوباره برمیگردم تونلی ک از توش اومدم فهمیدم هنوز وقتم نشده تا بقیه راه رو ادامه بدم باید برمیگشتم نمیدونم چرا ولی باید برمیگشتم ...
خلاصه کنم بچه ها الان دیگمامانم همون مادر سابق نبست خیلی عوض شده خیلییی