ده روز پسرم مریضه چندروز پیش بردمش دکتر براش آزمایش نوشت انجام دادیم بعد مادرشوهر حتی شب یلدا گفت نیاین ویروس میارید من مریض میشم حوصله ندارم حالادیشب ساعت ده مادرشوهر زنگ زده که میخواهیم بعد شام بیایم حدود ساعت دوازده میرسیم خونه تون چون فاصله داریم یک ساعت و حتما و باید بیایم من هم چیزی که بشه باهاش پذیرایی کرد نداشتم شوهرم هم از صبح سرکاربود نبود خودم هم اون وقت شب نمیتونستم برم بخرم منم گفتم اگر میشه فردا ناهار بیاد گفتم صبح میرم خرید اینا گفتم بهش شوهرم نیست فردا هشت صبح میره ده شب میاد گفت مهم نیست بودن نبودنش ما برای نوه مون فقط میایم و قرارشد ناهار بیاد یعنی من مثل خدمتکار فقط غذادرست کنم و تمیزکاری کنم بود و نبودم مهم نیست
شوهرم اومد گفتم بهش گفت من که نیستم تو هم با بچه مریض چطوری میخوای بری بیرون سرماخورده بدتر میشه زنگ زد گفت من نیستم یک وقت دیگه بیاین واسه اولین بار برنامه مادرش رو بهم میزد کلی تودلم کیف کردم
من تو این شهر غریبم باردار بودم اینقدر دلم گرفته بود زنگ زدم برم خونه شون گفت نه من نمیتونم یا یک سال زنگ زد پدره که چهارشنبه سوری بیاین ما رفتیم تادرخونه شون توترافیک دوساعت راه زنگ زدیم گفت نه من کاردارم برگردید خونه تون روز عید بیاین آمادگی ندارم ....
یا وقت شده پول نداشتیم به زور بردنمون مسافرت اگر یک تومن پول قرض دادن چهارتومن پس گرفتن
خلاصه دلم خنک شد برنامه جمعه اشو مهمونیش بهم خورد من یک عروس بدجنسم در حال حاضر