گوئی هیچم و چیزی کم
کسی به من نزد سر، جزء غم
مونس و همدمِ تنهائیِ من شد
پس زنده باشد مثل شادی، غم
آری! شادی بود و قطره های شبنم
میزد دمادم وپیاپی به روی هم
نگاهم غمین بود بر بی وفائیِ آدم
آنگه نشستم و به خوبی خوب فهمیدم
هیچم و چیزی کم
عالم تنهائی، گر چه دارد غم
بر حال و احوالم، بسیار میخندم
در اوج بی پروائی، ترسانم و لرزانم
دستم پر از خالی، پوچ است و پوشالی
گر چه نامم شادیست، ولی پرم از غم
از جهانِ هیچم، بلکه چیزی کم
😞😞