و گاه باید همه چیز را به فراموشی سپرد تا شاید توانست لحظه ای به چیزی فکر نکرد!...افسوس که این گذشته است که حال را ساخته و چه خوب که این حال است که آینده را میسازد...:]
و گاه باید همه چیز را به فراموشی سپرد تا شاید توانست لحظه ای به چیزی فکر نکرد!...افسوس که این گذشته است که حال را ساخته و چه خوب که این حال است که آینده را میسازد...:]
و گاه باید همه چیز را به فراموشی سپرد تا شاید توانست لحظه ای به چیزی فکر نکرد!...افسوس که این گذشته است که حال را ساخته و چه خوب که این حال است که آینده را میسازد...:]
و گاه باید همه چیز را به فراموشی سپرد تا شاید توانست لحظه ای به چیزی فکر نکرد!...افسوس که این گذشته است که حال را ساخته و چه خوب که این حال است که آینده را میسازد...:]
صدری اوستا:تو دفنه هستی؟..دفنه:بله دفنه،اسم یه درخت...صدری اوستا:بله اسم یه درخته،اما چه درختی،ببین یه داستانی هست،آپلو بین دخترای خوشگل عاشق دفنه میشه،خیلی اونو دوست داشت اما دفنه یهو غیب میشه،آپلو میگرده و میگرده اما پیداش نمیکنه،بعدش نگاه میکنه به دفنه،یعنی همون درخت دفنه و بعد از اون به عشق دفنه حیاطش رو از درخت دفنه پر کرده...دفنه:من الآن دفنه ی آپلو شدم؟... صدریاوستا:نه،تو دفنه ی عُمرمیشی
پرواز در آسمان آرزوها و فرود در فرودگاه موفقیت را برایت آرزومندم ! تولدت مبارک
ممنون 🌸🌸🌸🌸🌸
و گاه باید همه چیز را به فراموشی سپرد تا شاید توانست لحظه ای به چیزی فکر نکرد!...افسوس که این گذشته است که حال را ساخته و چه خوب که این حال است که آینده را میسازد...:]
پس من چی؟؟ فقط،دلبررر؟؟؟😯😯😯😯😯😯 خودتو از ورود باشکوهم محروم نکن😆😆😆
اخه دلبر گفت چی بپوشم موهام رو چه جوری ببندم بعد گفت برگشتی صدام کن به همین خاطر
چشم از این به بعد اولین نفر تو رو صدا میکنم😁🌸🌸🌸😘😘💖💖💖💖
و گاه باید همه چیز را به فراموشی سپرد تا شاید توانست لحظه ای به چیزی فکر نکرد!...افسوس که این گذشته است که حال را ساخته و چه خوب که این حال است که آینده را میسازد...:]
اخه دلبر گفت چی بپوشم موهام رو چه جوری ببندم بعد گفت برگشتی صدام کن به همین خاطر چشم از این ب ...
ااای چشمای نازت بی بلا
الان یه جا تگت میکنم بیا نظرتو بگو
خخخ
صدری اوستا:تو دفنه هستی؟..دفنه:بله دفنه،اسم یه درخت...صدری اوستا:بله اسم یه درخته،اما چه درختی،ببین یه داستانی هست،آپلو بین دخترای خوشگل عاشق دفنه میشه،خیلی اونو دوست داشت اما دفنه یهو غیب میشه،آپلو میگرده و میگرده اما پیداش نمیکنه،بعدش نگاه میکنه به دفنه،یعنی همون درخت دفنه و بعد از اون به عشق دفنه حیاطش رو از درخت دفنه پر کرده...دفنه:من الآن دفنه ی آپلو شدم؟... صدریاوستا:نه،تو دفنه ی عُمرمیشی