بدترین کار این است وارد رابطه ای می شوی و کسی را از عمد وابسته ی خودت میکنی،برایش از آینده حرف میزنی و روزهای خوب و خوش را ترسیم می کنی،،،،زمان میگذرد خوشحالی و او خوشحال تر، ،
ولی یکهو که ماجرا گرم شد و آن طرف دوم ماجرا حسابی توی رابطه غرق شد،،یادت می افتد بودن توی رابطه هزار و یک مسئولیت دارد،!هزار و یک تعهد دارد،،
سرد می شوی و به آن نفر دومی که شبیه ماهی توی ماهیتابه دارد جلز و ولز می کند هم یک کلمه نمی گویی که چه مرگت است،تماسها را درست جواب نمی دهی ، پیامها را بی پاسخ می گذاری ،فکر می کنی آن نفر دوم هم فهمید تو چه آدم بزدل و ترسویی هستی و عین خیالش نیست ، و میرود سراغ نفر دیگر تا آینده ی دیگری برایش ترسیم شود،،
ولی آن نفر دوم شده است گاه شب و روز خواب نداشته است تا بفهمد تو چه مرگت شده است ،،بیمار شده است!افسرده شده است !
پیغام پشت پیغام میرود و می آید،،ولی خب شما چپیده ای توی پیله ات و به گمانت داری کار درستی می کنی و زمان هم همه چیز را حل خواهد کرد!!
نه عزیزم آن نفر دوم نه ربات است نه یک ماشین قابل برنامه ریزی مجدد ، احساساتش خدشه دار می شود و ممکن است جای آن زخم بماند تا ابد ..
کاش آنقدر جربزه داشتیم قبل از اینکه کسی را وابسته کنیم به این روزها هم فکر کنیم..