من زندگیمو تو تاپیک قبلیم کامل گفتم وماجرای خیانت شوهرم،،،حالاکه رفتم خونم شوهرم باهام قهره میگه تونبایدبه خانوادت میگفتی تومنوخوردکردی من بهت اعتمادندارم مامان خواهرم راست میگفتن که تو بدی من مارتو استینم پرورش میدادم،خیلی باهام سررفتارمیکنه ازش خیلی معزرت خواهی کردم گفتم اونجاعصبانی شدم مغزم کارنکردولی انگاراون ازمن چیزی طلبکارشده،میگه نمیتونم مثل قبل باهات باشم،بعداین همه منت کشیش که کردم،یکم بهترشده ولی سرده هنوز،،،بنظرتون من خیلی اشتباه کردم که ب خانوادم گفتم چجوری میشه مثل قبل بشیم،،،اخه الان میگه توواقعابدی مامانم راست میگفته،توروخداتاپیک قبلیموبخونیدکامل گفتم همه چیو