من سر هرکار خطایی ک میکنه باهاش حرف نمیزنم.دست خودم نیست دلم میگیره.مثلا مادرش اینجا بود برامون یکم کیک اوردع بود بشقاب و جلومن نگرف ک ازش بگیرم همینجور تو هوا نگه داشته بود از عمد.منم منتظر بودم بده تا از دستش بگیرم.شوهرم بلند داد زد بشقابو از دست مادرم بگیر دیگه .ناراحت شدم.بعد ک مادرش رفت از کنارش پاشدم گفت ما زن و شوهریم بالاخره زن و شوهر بحث و دعوا دارن اینکه تو سر هر چیزی با من قهر میکنی زندگی نمیشه دیگه.ولی عادت بدی داره خانوادشومیبینه جوگیر میشه میخواد ثابت کنه ک من شمارو ب زنم نفروختم