خخخ
ما دزدکی خودشون استفاده میکنن 🤦
راستی بهت نگفتم
جمعه شب تولد خواهرزاده شوهرم بود،هم مادرش هم خواهرش گفتن شب دعوتین و... ماهم رفتیم
تو نگو به اون خواهر شوهر کوچیکم که فتنه اس نگفتن ما هستیم اومدن یهو فهمیدن ما هستیم شروع کرد با صدای بلند زر زر کردن حالا که فقط ما غریبه ایم ما میریم خدافظ و...
برا حفظ آبرو چون خانواده شوهر خواهر شوهرم که تولد بچش بود هم بودن
دیگه همشون رفتن به زور و بدبختی گفتن بیاین داخل و... آخرش شوهرش اومد اون رفت تو اتاق قایم شد
بعد یه ساعت اینا از لاکش اومد بیرون نه سلام کرد نه هیچی
از آخر هم فک کنم پدرمادر شوهرم برا اونا جلسه گذاشتن چون باهم رفته بودیم با یه ماشین به ما گفتن شما برین ما هم میایم