من یک عمه ام..... عمه نیستی که بدانی وقتی خبر پدر شدن برادر را میشنوی روح تازه به جانت می آید و دلگرم میشوی به پشتی که از آن متولد شدی. عمه نیستی که بدانی وقتی برادرزاده ات میخندد، دندانش نیش میزند، حرف میزند، راه میرود و قد میکشد، تو میمانی و یک دنیا عشق به لحظه لحظه هایش. عمه نیستی که بدانی وقتی برادرزاده ات با صدای شیرینش صدایت میکند، درست همان وقتی که میگوید: "عمه" هر بار ته دلت از جا کنده میشود، انگار عاشقی. گویی عشقی شیرین تر از عمه به بچه ی برادر نیست. عمه نیستی که بدانی، غم برادرزاده آتش به جانت می کشد، پیرت میکند و خرمن خرمایی رنگ گیسوانت را سفید. آنقدر که مجبوری زیر تلی از رنگ های شیمیایی پنهانشان کنی که ندانند غمت را. حاضری جانت را بدهی برای یک لحظه لبخند از ته دلشان.
در گاو بازی؛جایزهٔ نفر اول به کسی تعلق می گیرد که نسبت به حملات گاو بهترین جاخالی را داده باشد!نه به کسی که با گاو درگیر می شود...در زندگی هم اگر گاوی به سمت شما می آید کنار بکشید💖
شاید اگر سعدی مردم این زمانه را میدید،اینگونه می سرود. بنی آدم ابزار یکدیگرند ،گهی پیچ ومهره،گهی واشرند، یکی دیگران راکند نردبان، یکی میکشد بار نامردمان، یکی اره تا نان مردم برد، یکی تیغ تاخون مردم خورد، یکی چون قلم خون دل میخورد، یکی خنجر است وشکم می درد، چوعضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها درپی کسب و کار، خلاصه پر از نفرت وکین و آز، یکی همچو کرکس یکی چون گراز، تو کز محنت دیگران بی غمی، دراین عصر نامت نهند آدمی