اون روستا نزدیک مقر طالبان بود،مردم اون روستا ازش نگه داری میکنن وقتی یکم حالش خوب میشه تو روستا میگرده متوجه میشه بچه ها رو زمین برفی بدون هیچ ساختمونی میرن مدرسه!خیلی ناراحت میشه،برمیگرده امریکا،به 500نفر فکر کنم از ثروتمندای امریکا نامه میده واسه کمک مالی جمع کردن،تصمیم گرفته بوده مدرسه بسازه واسه اون روستا تو پاکستان!!!فقط ینفر نامشو جواب میده و بهش پول میده،،بخاطر بچه های یه کشور دیگه میره بیمارستان و سخت کار میکنه تا پول جمع کنه،از دوست دختر دکترش جدا میشه چون پول خونش رو هم واسه مدرسه ساختن میخواسته،شبا تو ماشین میخوابیده،،خلاصه پولا که جمع میشه بر میگرده پاکستان،،کلی اتفاقای دیگه این وسط میافته،اما درنهایت بجای یه مدرسه 53تا فکر کنم مدرسه میسازه،،اونم درست تو دل طالبان!که با تحصیل دختر مخالفن
کتاب 3فنجان چای رو حتماااااا بخونید،،