2777
2789
عنوان

بیایید به یک دیگر عشق بورزیم زمان کم است+داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 318 بازدید | 21 پست

بهش میگم دوستت دارم می خنده می‌گه این که چیزِ جدیدی نیست. منم دارم! یکی از دستاشو از رو فرمون ماشین بر می‌داره دستمو می گیره، سرشو می چرخونه سمتم و نگاهم می کنه، می گم: وابستگی یا دل بستگی؟! به نظرت کدومش سخت تره؟ بدونِ این که بزارم جواب بده می گم: دل بستگی سخت تره، آدما به همه چی عادت می کنن اگه منو بزاری بری یه هفته، یه ماه، یه سال... آخر سر عادت می کنم که نیستی دیگه کنارِ گوشم زمزمه نمی کنی که دیوونمی... دیگه بعد این که عشقت از سرم بپره شبا نمیرم سراغِ عکسای تو گوشی که قبل خواب هی نگات کنم هی دلم ضعف کنه واسه صورتِ ماهت، وقتی یادت، خنده هات، صدات، تصویرت بپره از سرم دیگه نمی ترسم یه روز وسط همهمه‌ی کوچه و خیابونای شلوغ ببینمت و شب تا صب وایسم گوشه‌ی پنجره و به ماه نگاه کنم حرف بزنم باهاش!

اما دل بستگی اینجوری نیست، اگه نباشی من تا آخرِ عمرم عادت نمی کنم به شبایِ بدونِ تو، به روزایی که باید تنها خودمو ببرم قدم بزنه، عادت نمی کنم که کنار بیام.

دلبستگی سخته من دل بسته‌ت شدم دیدی حالا این تکراری نیست؟ سرشو انداخته بود پایین تو فکر بود، دستمو گذاشتم زیرِ چونش و نگاهشو سمتِ خودم کشوندم.. حالت صورتش گرفته بود، بدونِ اینکه حرفی بزنه منو کشید تو بغلش و گفت: دل بستگی قشنگه، من میخوام همینطوری دوستم داشته باشی، که شبا بدونِ من خوابت نبره که عادت نکنی به این شهرِ شلوغِ بی من.. که صدای خنده هام از حصارِ ذهنت فرار نکنه! زل زدم تو چشاش یه لحظه از فکر نبودنش بغض تو گلوم نشست

بارون گرفت!

بارونا نشستن روی شیشه‌ی ماشین

پنجره ها بخار گرفتن...

با انگشت رو شیشه نوشتم هیچ وقت دنیا رو بی تو نمیخوام.....دلبستتم...بی معرفت..من توراتا ابد دوست دارم...باتمام...بدی هایت...

صبحانه را میتوان با دسر عاشقانه های شیرین میل کرد...وقتی الکی حواسم را پرت روزنامه خواندن کنم و از فنجان تو چایی بنوشم و بعد با کلی اب و تاب بگویم:  عجیب است...چقدر چای امروز خوش طمع شده...!                                            چشمانت به خنده بیفتد ولقمه نیمه گاز زده ام را از دستم بگیری                                                         و بگذاری دهانت و بگوویی:عجیب تر اینکه نان و مربای امروز هم طمع هیجان انگیزی دارد و هضم،این مزها های ه عجیب،بوسه ای میخواهد که که از ابتدای صبح روی لب های جنابعالی دارد زبان درازی میکند!!                                                                                  بابا تیکر رژیمه ،من مجردم هنوز شوهرم کجا بود که حامله بشم بابا                                                                                   

یک داستان واقعی

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟


هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و


گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟


لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟


دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو


دیدی که بهت بگه عشق چیه؟


معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم


لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید


و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم


با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص


دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین


عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم


خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...


من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش


فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای


عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب


بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری


برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت


خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم


بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق


یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد


باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم


موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این


مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست


عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو


می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می


کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم


که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم


بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی


حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع


غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم


اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام


فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم


من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما


توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من


زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش


دوستدار تو (ب.ش)


لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم


گمان می کنم جوابم واضح بود


معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی


لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم


مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی


از بستگان


لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟


ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان


دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد


آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...


لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد


خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد


خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

صبحانه را میتوان با دسر عاشقانه های شیرین میل کرد...وقتی الکی حواسم را پرت روزنامه خواندن کنم و از فنجان تو چایی بنوشم و بعد با کلی اب و تاب بگویم:  عجیب است...چقدر چای امروز خوش طمع شده...!                                            چشمانت به خنده بیفتد ولقمه نیمه گاز زده ام را از دستم بگیری                                                         و بگذاری دهانت و بگوویی:عجیب تر اینکه نان و مربای امروز هم طمع هیجان انگیزی دارد و هضم،این مزها های ه عجیب،بوسه ای میخواهد که که از ابتدای صبح روی لب های جنابعالی دارد زبان درازی میکند!!                                                                                  بابا تیکر رژیمه ،من مجردم هنوز شوهرم کجا بود که حامله بشم بابا                                                                                   

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷





میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم ، چه اتفاقی افتاد ؟!!

اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...

قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...

بعد از آن دو استکان چای ریختم، بین خودمان بماند اما دستم را سوزاندم و نتوانستم بگویم آخ ، بلکه دلم آرام بگیرد ، مجبور بودم چون مادر اگر میفهمید بزرگ شدنم را باور نمیکرد ... دست سوخته أم را زیر سینی پنهان کردم چای را مقابلش گذاشتم و کنارش نشستم ، عشقت توی دلم مثل قند آب میشد و نمیدانستم از کجا باید شروع کنم.....باتردید گفتم :"مادرجان،اگر آدم عاشق باشد زندگی چقدر دلنشین تر بر آدم میگذرد ، نه؟"

عینک مطالعه را از چشمش برداشت و نگاهش را به موهایم دوخت ، انگار که حساب کار دستش آمده باشد ، نگاهش را از من گرفت و بین گل های قالی ، گم کرد.

+"عشق" چیز عجیبی ست دخترکم ، انگار که جهانی را توی مردمک چشمت داشته باشی و دیگر هیچ نبینی ، هیچ نخواهی و با تمام ندیدن ها و نخواستن ها بازهم شاد باشی و دلخوش....

عشق اما خطرات خاص خودش را دارد ، عاشق که باشی باید از خیلی چیزها بگذری ، گاهی از خوشی هایت ، گاهی از خودت ، گاهی از جوانی أت ...

دستی به موهای کوتاهش کشید و ادامه داد :

عاشقی برای بعضی ها فقط از دست دادن است ...

برای بعضی ها هم بدست آوردن...اما من فکر میکنم زنها بیشتر از دست میدهند...

گاهی موهایشان را ، که مبادا تار مویی در غذا معشوقه ی شان را بیازارد ...

گاهی ناخن های دستشان را ، که مبادا تمیز نباشد و معشوقه شان را ناراحت کند..

گاهی عطرشان را توی آشپزخانه با بوی غذا عوض میکنند

دستشان را میسوزانند و آخ نمیگویند "...

مکث کرد و سوختگی روی دستش را با انگشت پوشاند :

"گاهی نمیخرند ، نمیپوشند، نادیده میگیرند که معشوقه شان ناراحت نشود ، تازه ماجرا ادامه دار تر میشود وقتی زنها حس مادری را تجربه میکنند ، عشقی صد برابر بزرگتر با فداکاری هایی که در زبان نمیگنجد..

دخترکم عاشقی بلای جان آدم نیست اما اگر زودتر از وقتش به سرت بیاید از پا در می آیی"..

لبخندی زدم ، از جایم بلند شدم و به اتاقم رفتم ، جای سوختگی روی دستم واضح تر شده بود ، رو به روی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم...عاشقی چقدر به من نمی آمد ، موهایم را بافتم ، دلم میخواست دختر کوچک خانواده بمانم ، برای بزرگ شدن زود بود ...خیلی زود...!!

صبحانه را میتوان با دسر عاشقانه های شیرین میل کرد...وقتی الکی حواسم را پرت روزنامه خواندن کنم و از فنجان تو چایی بنوشم و بعد با کلی اب و تاب بگویم:  عجیب است...چقدر چای امروز خوش طمع شده...!                                            چشمانت به خنده بیفتد ولقمه نیمه گاز زده ام را از دستم بگیری                                                         و بگذاری دهانت و بگوویی:عجیب تر اینکه نان و مربای امروز هم طمع هیجان انگیزی دارد و هضم،این مزها های ه عجیب،بوسه ای میخواهد که که از ابتدای صبح روی لب های جنابعالی دارد زبان درازی میکند!!                                                                                  بابا تیکر رژیمه ،من مجردم هنوز شوهرم کجا بود که حامله بشم بابا                                                                                   

فزار اندروید ویسگون مستقیم بازار



۵۱




#بخونید :)

عاشقی…

باید قسمته آدم بشه…

وقتی شد یهو بخودت میایی میبینی

یکی هست با همه فرق میکنه!

صدای پاشو میشناسی!

وقتی میبینیش آنقدر قلبت تند تند میزنه فکر میکنی الان صداشو

همه میشنون

بهت محل نذاره کلافه ای؛

وقتی هست خوبی وقتی نیست…

مهم نیست که با هم قهرین یا آشتی ؛ مهم اینکه باشه ؛ پیشت باشه،

فقط باشه…

وقتی هم نیست جاشو

هیچکس دیگه ای پر نمیکنه...

واین یعنی

بهترین و ناب ترین حس دنیا

اصلا”یعنی…

خوده خوده زندگی…

صادق# _هدایت                       




پی نوشت: 👇



آدم باید گاهی خودش را به فراموشی بزند!

دست خودش را بگیرد و

ببرد به جایی غیر از هیاهوی دنیا..

جایی غیر از غم،غصه..

باورکنید پاییز بهانه ما آدم هاست

برای نشان دادن ناراحتی خودمان!

پاییز را باید حس کرد..

باید فهمید..

پاییز را باید سفر کرد..

خودتان را پرت کنید در پاییز!

جایی که دور است از غم و غصه..

مثل برگی که می افتد و خودش را از اسارت درخت می رهاند

خودش را به دست باد میسپارد و پاییزی می شود..

مهر را عاشقی کنید

آبان را ببارید و

آذر را قدم بزنید..

#محسن_صفری

صبحانه را میتوان با دسر عاشقانه های شیرین میل کرد...وقتی الکی حواسم را پرت روزنامه خواندن کنم و از فنجان تو چایی بنوشم و بعد با کلی اب و تاب بگویم:  عجیب است...چقدر چای امروز خوش طمع شده...!                                            چشمانت به خنده بیفتد ولقمه نیمه گاز زده ام را از دستم بگیری                                                         و بگذاری دهانت و بگوویی:عجیب تر اینکه نان و مربای امروز هم طمع هیجان انگیزی دارد و هضم،این مزها های ه عجیب،بوسه ای میخواهد که که از ابتدای صبح روی لب های جنابعالی دارد زبان درازی میکند!!                                                                                  بابا تیکر رژیمه ،من مجردم هنوز شوهرم کجا بود که حامله بشم بابا                                                                                   

آدم هایی که آخرین سانس به سینما می روند نمیتوانند آدم های معمولی ای باشند!

اصلا نمیشود با بقیه مقایسه شان کرد!

اینها دنبال خیابان های خلوت و تاریک اند که بعد از دیدن فیلم در شخصیت های داستان غرق شوند!

ما هم در اولین قرارمان سر از سینما در آوردیم!

اولین بار از هر چیزی سخت است.

من با این همه بچه پررو بودنم دلهره داشتم و دستم یخ کرده بود.

ساکت بودیم تا اینکه سر خوراکی حرف را باز کردم

گفت رژیم دارم و سیب زمینی سرخ کرده و چیپس و پفک نمیخورم ، تنها گزینه اش آب معدنی بود من هم از قصد یک آب معدنی بزرگ گرفتم آن هم بدون لیوان تا از بطریه دهنیه هم آب بخوریم!

هی از هم فاصله میگرفتیم تا اینکه چراغ های سینما خاموش شد و آرام دستانش را گذاشت روی دستانم.

انگار که زیر دوش آب گرم رفته باشی! آرام شدم اما قلب لامصبم تند تند میزد!

بی رحم دلهره ام را فهمیده بود و هزمان که با دستان لطیف اش دستان خسته ام را نوازش میداد نگاهم کرد

همین نگاه کافی بود تا هزار شعر مست در سرم تلوتلو بخورند اما سکوت کنم و دم نزنم تا از این آرامش چیزی هدر نرود!

گفت با دقت نگاه کن که میخواهم فیلم را برایم تحلیل کنی!

نمیدانست از وقتی که دیدمش دارم چشمهایش را تحلیل میکنم و دانسته هایم راجع به سینما که هیچ اسمم یادم نمی آید!

زل زده بود به پرده ومن هم مثل آدم ندیده هازل زده بودم به صورتش وآنقدر سماجت کردم که دست و پایش را گم کرد و لبخند شیرینی زد تادردلم قربان صدقه ی زنخدونش بروم!

بطری آب را سر کشید و من هم که منتظر این لحظه بودم بطری را از دستش گرفتم و نفهمیدم رژلبش را نوشیدم یا آب را!

هر چه بود شراب شیراز را زیر سوال 6 برد و مست و لایعقلم کرد.

فیلم تمام شدو ازبهترین سینمای عمرم زدیم بیرون!

حالا نوبت باران بود و خیابان!

دستانش را سفت گرفته بودم وهر از چند گاهی میفشردم تابفهمد هوای دلش را دارم!

صدای باران با صدای قدم هایش آهنگ عجیبی ساخته بود.

سرما را بهانه کردتا درآغوش بگیرمش، راستش شرم داشتم از تنش اما روانی ام کرده بود بوی پیراهنش!

با چشمانی بسته وسط خیابانی خیس و خلوت بغلش کردم

روی پنجه آمدولب هایش را ب صورتم نزدیک کرد

به یکباره صدایی بند افکارم را جر داد!

مامور سینما بود

گفت بلند شو آقا،فیلم خیلی وقته تموم شده!

ای مامور نامرد

تازه داشتم گرمای نفس هایش را حس میکردم!

حالا باید چگونه پا در خیابانی میگذاشتم که تا چند لحظه ی پیش هرم تنش را حس میکردم؟!

اما خب چاره ای نبود و من هم مانند همه ی آن آدم های عجیبی که سانس آخر را انتخاب میکنند از سینما زدم بیرون.

تازه باران هم می بارید!

#علی_سلطانی


۲ مرداد 1398 

صبحانه را میتوان با دسر عاشقانه های شیرین میل کرد...وقتی الکی حواسم را پرت روزنامه خواندن کنم و از فنجان تو چایی بنوشم و بعد با کلی اب و تاب بگویم:  عجیب است...چقدر چای امروز خوش طمع شده...!                                            چشمانت به خنده بیفتد ولقمه نیمه گاز زده ام را از دستم بگیری                                                         و بگذاری دهانت و بگوویی:عجیب تر اینکه نان و مربای امروز هم طمع هیجان انگیزی دارد و هضم،این مزها های ه عجیب،بوسه ای میخواهد که که از ابتدای صبح روی لب های جنابعالی دارد زبان درازی میکند!!                                                                                  بابا تیکر رژیمه ،من مجردم هنوز شوهرم کجا بود که حامله بشم بابا                                                                                   

#عطرتوبهارنارنج_است#بهار_عطر_اردیبهشتی_توست


عزیز جون می گفت؛ هر آدمی یه بوی خاصی برای خودش داره،

یک بار ازش پرسیدم؛ یعنی چی عزیز؟

گفت ؛ هر کسی ممکنه موج صداش

دریا باشه ، یا یک رود جاری

یا سبزی یک گیاه

یا طراوت باران...یه حال خاص

گفت ؛ حرکت دست هاش، رنگ و بوی انگشت هاش ممکنه طعم یه چیز خاصی بده...

گفتم ؛ کلمه ها ، حرف ها چی عزیز جون؟

گفت ؛ ترنم قشنگم ، حال دل آدم ها هم

همین شکله، حرف زدنشون

بسته به حال دلشون رنگ و بوی خاصی داره،

گفتم ؛ صدای پاهاشون چی؟

گفت؛ صدای پا که برای خودش فلسفه ای دخترجان،

اما همه ی این ها برمیگرده به بوی تن اون آدم"

گفت ؛ اره نازدونه خانم.

هر انسانی برای خودش، یه عطر و بوی خاص و همیشه گی داره.

گفتم ؛ یعنی چی عزیزجون؟

گفت ؛ گیس گلابتون ،

یعنی پدرت

بوی نعنای وحشی میده، گرم و تازه

عطرش تا دم در میرسه حال دل همه رو خوب میکنه،

با خودم فکر کردم؛ راست میگه

پدرم خدابیامرز، چقدر عطر تنش بوی نعنا میداد، هرچی دم میکردی و از دم نوش احساسش میخوردی،سیر نمی شدی، عجیب پدرم مهربان بود و باگذشت، سبز سبز....


گفتم عزیز ؛شما عطر تنت بوی خوش گل سرخه، زیبا و خواستنی، لطیف و ناب و ماندگار...

خندید و گفت ؛ دورت بگردم دختر جان، مرسی از محبتت عزیز دلم ، تو به من لطف داری...

گفتم عزیز؛ مادرم بوی رازقی میده ، ناب و پر احساس، یه بوی خاص

یه عطر پرکشش و لطیف

گفت ؛ قربونت بشم ناز دونه، درست میگی مادر دریای عشق و رحمته.

دیدم تسبیح شاه مقصودش رو به دست گرفت و، رفت سمت شمعدانی های حیاط...شاید یاد عطر آقاجون افتاده بود.

کنار پنجره رفتم ، خیالم رو پر دادم به آسمون و با خودم گفتم ؛

تو عطر چی می دی برای من؟

اونقدر که یادم اومد ، تو عطر بهار نارنج داری برام،

"عطر بهار نارنج"

اصلا تو در عین اینکه، بوی تنت تلخ و شیرینه،

یه آرامش خاصی داری، درست مثل

حرف زدنای جسورانه ت، کله شقی ها

و یک دنده گی های زیادت،

تو همون دیونه ی دوست داشتنی هستی"

که بوی تنت بوی بهار نارنجه.

منو مست میکنه و به اوج میرسونه،

دُرست بوی خیابان ها و کوچه های اردیبهشت،

دُرست حال و هوای دومین ماه بهار

که همه جای شهر رو سبز و قشنگ میکنه.

میشه با خیال تو قدم زد،

بوی باران رو به تن کشید،

و با شوق نگاهت هرجا که باشی

مست شد.

تو همه چیزت خاص وقشنگه.

چقدر دلم میخواست بدونی،

از این به بعد وقتی گل بهار نارنج به دستم میرسه، با چه ظرافتی باید نگاهش کنم.

چطور باید میوه ش رو توی دست هام لمس کنم و بوش رو به خورد جونم بدم

و از دمنوشش که به لب هام میرسه، آرامش بگیرم...

"تو همون عطر نارنجی برای من"

اما کاش میدونستم

من برای تو چه عطری دارم؟

وقتی داری میگی عطر سیب رو خیلی دوست داری، بوی بهشت به مشامت میرسه،

اون منم !

دلم میخواست وقتی می گفتی ؛ بانو

سیب لبانت خوردن دارد،

دلم قنج میزد من همه ی سال و ماهم برای تو"

بهار و زمستون ندارم.

کاش می دونستم

الان که داری میخندی و عطربهار نارنج

پیچیده تو کوچه های اردیبهشت

دستت رو جلو بیاری،

سیب سرخی توی مشت های بستم بزاری و بگی؛

چقدر تنت بوی سیب میده بانو "

رایحه ی چشم هایت،

عطر نفس هات...!

لبخند بزنم و منم بگم؛

تو هرکجا که باشی،

هر موقع سال که باشه،

بوی بهار نارنج تو چشمام میشینه

و حال دلم رو خوب میکنه ...

تو عطر تنت ، پر از آرامشه "

"عشق" حال نگفتنی داره،

خوب که از تمام تو رو دارم،

تو بامنی، عطر تنت همه ی زندگی من رو

پر کرده....

یک عالمه بهار نارنج

که روی انگشت هام عطرش ماندگار شده و موندنی...

دُرست همرنگ آغوشت...

#زینب_سادات_حسینی(ترنّم)

صبحانه را میتوان با دسر عاشقانه های شیرین میل کرد...وقتی الکی حواسم را پرت روزنامه خواندن کنم و از فنجان تو چایی بنوشم و بعد با کلی اب و تاب بگویم:  عجیب است...چقدر چای امروز خوش طمع شده...!                                            چشمانت به خنده بیفتد ولقمه نیمه گاز زده ام را از دستم بگیری                                                         و بگذاری دهانت و بگوویی:عجیب تر اینکه نان و مربای امروز هم طمع هیجان انگیزی دارد و هضم،این مزها های ه عجیب،بوسه ای میخواهد که که از ابتدای صبح روی لب های جنابعالی دارد زبان درازی میکند!!                                                                                  بابا تیکر رژیمه ،من مجردم هنوز شوهرم کجا بود که حامله بشم بابا                                                                                   
شده از درد بخندی  که نبارت چشمت؟؟؟؟؟من در این خنده پر غصه مهارت دارم!!!!!!💔
بستن
صبحانه را میتوان با دسر عاشقانه های شیرین میل کرد...وقتی الکی حواسم را پرت روزنامه خواندن کنم و از فنجان تو چایی بنوشم و بعد با کلی اب و تاب بگویم:  عجیب است...چقدر چای امروز خوش طمع شده...!                                            چشمانت به خنده بیفتد ولقمه نیمه گاز زده ام را از دستم بگیری                                                         و بگذاری دهانت و بگوویی:عجیب تر اینکه نان و مربای امروز هم طمع هیجان انگیزی دارد و هضم،این مزها های ه عجیب،بوسه ای میخواهد که که از ابتدای صبح روی لب های جنابعالی دارد زبان درازی میکند!!                                                                                  بابا تیکر رژیمه ،من مجردم هنوز شوهرم کجا بود که حامله بشم بابا                                                                                   
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز