یه دوست دارم باهم باردار شدیم اینقد تابلو حرص میزنه وحسادت میکنه تو همه چیز
هر عکس پروفایلی میذاشتم از پسرم اونم فرداش دقیق همون مدلی میذاشت یا پسرم راه میرفت ولی پسر او راه نمیرفت هنوز به طور اشکار حسرت میکشید اخرین بار خونشون بودیم دیدم تو اتاق هی ازش رنگارو میپرسید و شعرا رو میپرسید بعد هی میگفت وای پسر من هنور بلد نیست
یا بچه ی اون خیلی تپله پسر من لاغر همش کلاس میذاشت و به روم میاورد
هر لباسی هم بخرم درجا میره میخره واسه بچش خیلی مقایسه میکنه
یا مسافرت میریم چند روز بعدش میگه اره ماهم فلانجا رفتیم