بیست روز،بیمارستان بود... لحظه ای که بردنم اتاق عمل از،تنهایی و ترس گریه میکردم...
اما خداروشکر مامانم همون روز،بلیط گرفت ..روز بعدش پیشم بود
کلا روزای سختی گذشت همش تو راه بیمارستان بودم.. بعد رفتن مامانم مادرشوهرم نکرد دو روز،بیاد پیشم وایسه
خودم و شوهرم باهم بچه یک کیلو نیمی رو بزرگ کردیم