اون موقع تازه از شیر گرفته بودمش چون دانشگاه میرفتم دو سالش بود یادمه دقیقا قبل عید بود خودش نمی رفت حتی ی جوری بودم توان اینو نداشتم بغلش کنم ببوسم بابام رد تحویلش داد برای ی روز ملاقات اوناهم نیاوردنش
بردش تا پیش دبستانی الانم کلاس دومه یهو میبینی ی فیلم نشون میده بچه برا مامانش گریه میکنه زودی هراسون میاد بغلم
خدا ازشون نگذره خدا با بچه هاشون جزاش رو بگیره منکه نتونستم
من اولش برای ضرب و شتم قانونی اقدام کردم
چون شوهرم ی پست دولتی ه و نفوذ داشت همیشه پرونده رو میپیچوند ولی مهریه هم گرفتم چند قسط با دیه و اینا
دنبالم میگشت ولی دستش بهم نمیرسید چون واقعا بریده بودم گفتم دیگه میرم
خودش میومد دم در دانشگاه ولی مادرش اجازه نمی داد ی کار اساسی کنه
حتی هرکی از دوستاش میومد وساطت پدرم میگفت برین ا بچه اش بیاین دخترم نمیذاره بیاین
اوناهم میگفتن مادرش نمیده بچه رو
چندباری اینجور شد گفتن میایم ا بچه زنه نذاشته بود
اخرش ک گفتم طلاق میخوام بره ب لامت
خودش پسرمو با دوستش دزدیده بودن از مادرش اومده بودن ی مدت میرفتم خودم دنبال پسرم یکی دو هفته میومد میرفتیم بیرون
تا ینکه قول داد کاری ب کارم نداره دیدم خودم ک چقدر عوض شده
قبول ردم دوباره اومدم تو ی ساختمون با مادرش
ولی ن پسرم بزرگ شده نمیتونن زیاد پاپیچم بشن چون جوابشونو میده
اگه بخوای واقعا تکلیفت روشن شه صبر داشته باش عجله نکن خدا ودش معجزه رو نشونت میده
صبر کن تا ببره از بقیه و بیاد ن اینکه بیاد و نتیجه ای نشه زمان بده ب خودتون بذار فکراش رو بکنه جای خالیت رو ببینه بفهمه
من یادمه بعد برگشتنم شوهرم گریه میکر میگفت بعد ت دیگه کسی سر سفره سر عذا گشنه منتظر من نمیموند