منم یه خاطره اینطوری دارم
با مادربزرگ و پدربزرگ و دخترعمه و پسر عموم کوه بودیم تابستونا و جوجه اردکهام پیش مامانم اینا بودند پسرعموم یه روز کلا میگفت جوجه ارکهات رو دزد برده و دیگه جوجه اردک نداری.
منم شب پیش دختر عمه ام خوابیده بودم و خواب دیدم جوجه اردکم رو دزد برده و شروع کردم مشت و لگد زدن به دختر عمه ام(توی خواب آقا دزده رو داشتم میزدم)
دخترعمه ام هم بیدار شد یه چک محکم زیر گوشم خوابوند. صبح با گریه جریان رو براش گفتم اونم با جارو یه کتک مفصل به پسر عموم زد(آخ کخ دلم چقدر خنک شد)