مادر شوهرم توی هیچ سفری حتی سفرهایی که یک ساعت راهه تا شهرمون تنهامون نمیذاره چه بخوایم دکتر بریم چه بخواین مسافرت بریم .
توی سفر هم خیلی خیلی غر میزنه امشب رفته بودیم دکتر مرکز استانمون اونن طبق معمول باهامون بود دلم خون شد بخدا
شوهرم اصلا قبول نمیکنه و چون مادرش بهموک پول قرض داد اونجا هی میگه اگه اون نبود چیکار میکردیم
مادرش زیادی نگرانه میگه میترسم برین سفر با ماشین !!! جالب اینجاست همسرم ۴۰ سالشه !!!
بخدا انقدر گریه کردم توی سال پنجم ازدواجمونم و این مشکل همچنان سر جاشه !!!