گرگ هاری شده ام
هرزهپوی و دَلَه دو
شب درين دشت زمستان زده ی بیهمه چيز
میدَوَم ، بُرده ز هر باد گرو
چشمهايم چو دو كانون شَرار
صف تاريكی شب را شكند
همه بیرحمی و فرمان فرار
گرگِ هاری شدهام، خون مرا ظلمت زَهر
كرده چون شعله چشم تو سياه
تو چه آسوده و بیباك خرامی به بَرَم
آه ، میترسم ، آه
آه ، میترسم از آن لحظه پر لذت و شوق
كه تو خود را نگری
مانده نوميد ز هر گونه دفاع
زير چنگ خشن وحشی و خونخوار منی