اولش که رفتم از استرس داشتم میمردم
یه عالمه ادم اونجا بود منم رفتم پشت درخت تا یکم جمعیت کم بشه
میگفتم صد درصد رد میشم
بعد همه رفتن فقط هشت نفر مونده بودیم یهو بابام اومد دستمو گرفت برد اولین نفر نشوندم پشت فرمون گفت برو دیگه ظهر شد😁
همین که اقاهه اومد نشست و گفت راه بیفت همه استرسم یهو رفت بعد یادم هم نبود دارم امتحان میدم
دو جا هم راهنما نزدم خندیدم گفتم وای ببخشید یادم رفت
کلی هم حرف میزدم
یهو گفت قبولی هول شدم اومدم پیاده شم عقب عقب رفتم تو خیابون پامو گذاشتم رو کیفم نزدیک بود ماشین بزنه بهم باز بابام اومد جمعم کرد 😓