ما عقد کرده ایم ۱۰ ماه و ۲ ماه دیگه عروسیمونه...تمام این ۱۰ ماه تا دلتون بخواد دعوا و قهر زیاد داشتیم که هربارش که گریه کردم شوهرم هم با من اشک ریخته...چند روز پیش خونه خواهرشوهرم بودیم و نذری داشت داشتیم از بی پولی و اینا حرف میزدیم همسره من فوق العاده شوخه و با تمام شوخ بودنش اما برای من احترام زیادی قاعله و تو جمع تمام حواسش بمنه...یهو گفت اره ۱۰ ملیون میمونه که خرج ارایشگاه و لباس عروسو کوفت و زهر مار و ....بعد همه زدن زیر خنده و این بمن برخورد...رفتم بالا لباسمو عوض کنم اونم اومد و گفت چرا باز تو قیافع ای؟گفتم اون چ طرز حرف زدنه؟کوفت و زهره مارو برا عزیزات بخررررر نه برا من...بعد خورد تو بُرجَکِش و رفت پایین و قرار بود بریم خونه دوستش بشینیم بعد از شام...تو ماشین در حده بنز دعوا کردیم و چند بار محکم رو سینش کوبید و گفت گوه خوردم زن گرفتم دیگه نمیخوامت و فلان منم حرفشو تایید کردم گفتم طلاقمو بده و دیگه از این گوها نخور...خلاصه رفتیم خونه دوستش و تا حدودی عصبانیتمون خوابید و گفتیم و خندیدیم...بعدش رفتیم خونه مادر شوهرم برایه خواب...چراغا خاموش شد دیدم دستش اومد سمتم بیا بغلم اولش نرفتم ناز کرذم و اینا ولی بعدش با زور منو کشید سمت خودش...بعد چن لحضه دیدم صدای فین فین دماغ میاد...گفت حالم بده میدونم دیگه دوسم نداری و این خرابم میکنه...ایشالا بمیرم راحت شی...جوابشو ندادم...خیلی گریه کرد خیلی ...بعدش دلم نرم تر شد...گفت بخدا از سره شوخی گفتم ولی میدونم خیلی بدم...گفت بدونه تو نمیتونم و یه سری حرفا زد که بغض منم خفه داشت میکرد و یهو گریم گرفت....تا صب بخدا گریه کردیمو همو بغل کردیمو حرف زدیم....حرفش اشتباه بود اره ولی همینکه قبول کرد و حتی اون همه اشک ریخت و عذاب وجدان داشت برای داد زدن هاش ...انگار دنیا برا منه!
همیشه تو زندگیم نگران چیزهایی بودم که ۹۹% اتفاق نیوفتادن