ما رسم نداریم دختر و پسر خیلی با هم باشن حالا فکر کن ما تو دو تا شهر بودیم.کلا نامزدی و عقد دور از هم سه ماهی یکبار همو میدیدم با ترس و لرز .بابام خیلی حساس بود.بقیه هم از ترس بابام کمک نمیکردن.
فقط دو سه روزی که من میرفتم شهر اون مامانم و داداشم میزاشتن دو سه ساعتی با هم بریم بیرون.
که البته بار اول گشت گرفتمون گفت باید زنگ بزنیم به بابای دختر
داشت همه چی لو میرفت منم داشتم سکته میکردم گفتم مادر شوهرم و خواهرم و خواهرش باهامون هستند.بعد خانمه یه نگاه به تیپم و حلقم کرد به آقاهه یه چی گفت رفتن