دو روز پیش تو هیئت دیدمش نمیدونم وسط اون جمعیت و اونهمه ادم چطوری یه لحظه سرشوبرگردوند طرف منو چشم تو چشم شدیم یکساله ازدواج کردم و خیلی سعی کردم هیچوقت بش فکر نکنم ولی دوباره زخم خاطراتم سرباز کردن دیروز از ته دل نفرینش کردم دلیل اشک ریختنای زندگیم کم س. شدن چشمام و افسردگیام اونه خدا لعنتش کنه
نگو نمیبخشم. ببخش و بگذر تا خودت آروم بشی. همین کینه به دل گرفتن خودت رو بیشتر از همه نابود میکنه... پس دل به داشته هات ببند و ببخش و بگذر... خدا هم به موقع خودش درهای زندگی رو به روت باز میکنه. و همه چیو بخدا واگزار کن.
منم مثه شما بودم چندین سال باهم بودیم ،همه کار برام میکرد ،عاشقانه دوستم داشت ....بهم پیشنهاد ازدواجم داد ولی هر بار یه مشکلی پیش میومد ....تا اینکه دعوامون شد و جرو بحثا زیاد همشم خودم مقصر بودم ....یمدت خیلی با خودم فکر کردم و دیدم پسر مثبت و کاری و خانواده خوب....بهش زنگ زدم و گفتم بیا رابطمونو درست کنیم و از اول بسازیم و بشیم همون ادمای قبل ،گفت من دیگه به ازدواج فکر نمیکنم ...اب پاکی ر. ریخت رو دستم....دیگه رابطمون کم و کمتر شد تا تقریبا یکسال بعدش بهش پیام دادم برم ببینمش گفت ازدواج کردم ..گفتم دروغ میگه برداشت عکس عروسیشو فرستاد برام.....چند شب پیش خیلی اتفاقی بهم پیام داد میگفت راضی نیستم ازش ، دیوننم کرده ...بعذم گفت من تو رو خیلی خیلی دوستت داشتم ...منم فقط براش نوشتم بی معرفت تر از تو به عمرم ندیدم ووتو که قصد ازدواج نداشتی و بلاکش کردم.
منم مثه شما بودم چندین سال باهم بودیم ،همه کار برام میکرد ،عاشقانه دوستم داشت ....بهم پیشنهاد ازدواج ...
منم چندسال باهم بودیم باهم فامیل خیلی دور بودیم روز و شبمون باهم بود بدون هم آب نمیخوردیم اگه من سردرد میشدم اون تب میکرد/ قراربود بیان خواستگاری حتی خانوادش هم موافق بودن و اوایل خیلی خوشحال بودن ولی نمیدونم یهویی چی شد بابابزرگش چندوقت مریض شد و همش یا میرفت بیمارستان یا خونه بابابزرگش با فامیلاشون باهم جمع میشدن یه عمو داشت که خیلی پولدار بود تمام خرج بیمارستان و فوت بابابزرگشونو همون داد تمام مدت کارت بانکیش دست این بود و ماشین میلیاردیش زیر پای اینکه بره دنبال کارای مراسم و غیره نمیدونم توهمین حین خودشو و خانوادشو طمع پول عموهه گرفت یدونه دختر بیشتر نداشت. تو مراسما من خیلی حالم گرفته بود منکه از ماجرا خبر نداشتم ک چه نقشه هایی ریختن تا چند وقت سیاه پوش شده بودم و از غصه اونا گریه میکردم. بعد یه مدت گفتن بابابزرگش وصیت کرده که بره دخترعموشو بگیره الانم کل فامیل همش میگن چرا نمیری به وصیت بابابزرگت عمل کنی. ولی بعدنا از طریق خالم فهمیدم ک دوروغ بوده و همچین وصیتی درکار نبوده.یک سالی بود اخلاقش تغییر کرده بود به بونه های الکی قهر میکرد ماه به ما جوابمو نمیداد یبار میگفت نمیخوام بری سرکار یبار میگفت نمیخوام با فلانیا بری بیرون آخرین بار م سر بیرون رفتن با دختر عموم( که ازدواج کرده بود خیلی دختر معقول و خوبیم بود ) قهر کرد و بدون اینکه چیزی بگ دیگه جوابمو نداد تا دوسه ماه هرروز بهش پیام میدادمو التماسش میکردم ولی انگارنه انگار دلش سنگ شده بود/ خاله ام خبر اورد ک رفته خواستگاری دختر عموش حتی پیامای تبریکی که تو گروه خانوادگی براشون گذاشته بودنو خودم تو واتساپه گوشی خاله ام خوندم و بازم باور نکردم یه فته ای گذشت فهمیدم دخترعموش قبولشون نکرده خوشحال شدمو گفتم پس دوباره برمیگرده پیشم. یکی دوماه دیگ هم گذشت وقتی تولدم شد و هیچ عکس العملی نشون نداد دلم شکست چقدر تولداشو تولدام برامون مهم بود قبلا. یک ماه بعدشم فهمیدم دوباره رفتن خواستگاری و ایندفه قبولشون کردن و نامزد کردن چه روزایی بود شب و روزم شده بود گریه میرفتم سرکار مثل مرده ها همه بهم میگفتن این چه ریخت و قیافه ایه چرا اینقدر بهم ریخته ای.از بس گریه کرده بود چشمام نابود شده بودن چند شماره ضعیف تر شده بودن چندتا خواستگار خوب داشتم ولی تصمیم گرفته بودم هیچوقت ازدواج نکنم . تا اینکه یروز که نادرم از دستم به سطوح اومده بود شروع کرد به التماس و گریه کردن که یکی از خواستگاراتو قبول کن منم فقط بخاطر مادرم ک اینهمه عذابش ندم تصمیم گرفتم ازدواج کنم ب ماه نکشیده عقد کردم خیلی با خودم کلنجار رفتم که با فکر کردن به گذشته به مرد زندگیم خیانت نکنم و سعی کنم دوسش داشته باشم ولی بازهم نتونستم و سرسفره عقدم چقدر به حال خودم گریه کردم . الان یکسال از ازدواجم میگذره و با شوهرم خیلی خوشبختم و سعی کردم به گذشته فکر نکنم ولی یه وقتایی خیلی فکرم بهم میریزه