هی خودمو میزنم ب اون راه هی میگم ک...ون لقشون.
هی میگم مهم شوهرمه.هی میگم دوری و دوستی.رابطمو کم کردم.رفتو امدا کم شد.اما درست نمیشن.هر روز سرد تر.هر روز بیشتر بیمحلی میکنن.مگه میشه بی تفاوت بود ب این مسئله بهرحال اونا هم جز خونواده ماهستن.فردا روز بچه من عمه و عمو میخاد این محبتا میخان بشن عمه و عمو؟
تو عروسی یا عزا یا مراسمات محرم و ... ک مجبوری همو میبینیم واقعا از رفتاراشون اذیت میشم .چکار کنم؟