شب از خونه بابام میومدیم تو یه ساختمونیم با مادرشوهروجاریم.مادرشوهرم پشت منو شوهرم اینقد حرف میزد.اصلا اخلاق خوبی نداره انتظار داره من برم خونش کاراشو کنم آخرش تو همه چیش دختراش باشن .میگف هر روز خونه ماماشه خونه ما نمیاد.خواهرشوهرام و خودش میگف قاطیه ما نمیشه منم به شوهرم گفتم اونا منو قاطی خودشون نمیکنن واقعا اونجوریه....من حاملم انتظار داره برم فرشاشو بشورم و هزار حرف دیگه خیلی دلم شکسته ازش همسرم هم خیلی ناراحت بود
نیمه پر لیوانو ببین خوبه که بنظرم همین که از از این سوتی ها میدن و شوهرت روشن میش ...
موقع عروسی یه طلای ۶میلیونی داد شوهرم گف اگه پول دستم بیاد تو اولین فرصت میخرم طلاتو.۱۰میلون داده شوهرم برا خونش کابینت و لوسترو و...بخره که خرید الان پیش همه میگه دادم بهش نمیدونم چیکار کرد.مغازه داریم میوه فروشی میگه اون مال ماست.کاش خونه رو بهتون نمیدادیم شوهرم خیلی مهربونه شب گف من چقد خر بودم من دلم میسوخت بهش اینم این.