ما الان حدود یه سال اومدیم تو شهر مادرشوهرم برا زندگی اخه شهری که ما زندگی میکردیم خیلی هواش گرم بود بع چند روز پیش مادر شوهرم برگشته میگه کاش شما میموندین اخه موقعی که ما اومدیم احساس کردم ناراحت شد به خاطر اینکه ما نریم خونش چون همیشه غذا از رستوران میگیره ولی جلو ما که میرسه میگه ما مشکل مالی داریم به همه هم اینو میگه مثلا الکی میگه اینقدر میرم سفر برا پولش وام میگیرم وقتی که ما میریم اونجا خودش غذا درست میکنه و اینقدر تنبله همش مسافرت و رستورانه و شوهرش هم ازش خیلی حساب میبره شما جای من بودین چبکار میکردین میرفتین خونشون یا نه؟اگه بقیه اقوام پرسیدن که چرا نمیرین چی بگم اخه خیلی کنجکاون اقوام شوشو؟حالم از مادرشوهرم بهم میخوره.....
من ایمان دارم خدای مهربون به ما فرزندی سالم وصالح داده و همسرم عاشقونه منو دوست داره تا ابد خدایا شکرت