خانوما کارم این چن روزا شده فکر و غصه من ب شوهرم خیلی اعتماد داشتم یعنی ی چیزی ازش میدیدم میگف اینجور نیس باور میکردم ی بار رف عروسی دور اومد من رفتم خونه مامانم صبحش اومدم خونه ت شلوارش نگا کردم دستمال و ی کاندوم استفاده شده بود
وای یا خدا ۱۶ سال هنوز میسوزی ..من ۲ سال به این امید نشستم فراموش کنم .تو مدت ۱۶ سال بازم رفت؟؟؟
من دیگه چیزی ندیدم اما چه فایده من نخواستم کسی بفهمه فقط یه برادرشوهرم میدونست اونم رفت همه جا گفت کلا ابروم رفت اما چه کنم الان یادم میفته گریه میکنم ۰
ولی من افسرده شدم به خاطر مادرم،، چون تا حالا هم ندیده بودم،، بعد شک کرده بودم،،،، وقتی مطمئن شدم ضر ...
اتفاقا تجربه میش برا اینده خودت ولی شکاکی خیلی بد .رابطه خراب میکنن .باید سیاست داشته باشی زیر زیری شوهرامون بپاییم ..من علت خیانت شوهرم اعتماد بیش از حد بود ....
زندگی و ادما عوض شد شمام باید تغییر کنی ...اما زندگی کسی نپاشونید
من غلط کنم زندگی کسی رو خراب کنم،،، پس خدا چی،،،، انسانیت چی،،،،،، من برای مادرم دق کردم،، پیر شدم،،، تقریبا آیندم تغییر کرد چون همزمان با کنکور لیسانسم بود،،،، الهی برای مامانم بمیرم،،، الانم مادرم میگه تو بیشتر از من ضربه خوردی
من غلط کنم زندگی کسی رو خراب کنم،،، پس خدا چی،،،، انسانیت چی،،،،،، من برای مادرم دق کردم،، پیر شدم،، ...
کاش بهش نمیگفتی و خودت با پدرت صحبت میکردی ..خیلی فرقش زنی که چندین سال جونیش بزار پای مرد و بهش بچه ببخش و بقلش بخواب زندگیش نابود شه .شما عاشق میشین و شروعی دوبارع اما مادرتون انتهای کار و زندگی و جونیش اومد جلو چشمش
کاش بهش نمیگفتی و خودت با پدرت صحبت میکردی ..خیلی فرقش زنی که چندین سال جونیش بزار پای مرد و بهش بچه ...
بچه بودم هیچی نمیفهمیدم فقط متوجه شدم و یک هفته کلنجار رفتم با خودم،، تو مدرسه عصبی شده بودم،، داغون بودم،، معلمام میگفتن چت شده تو درس خون بودی،،، تب کردم،،، تا اینکه به مامانم آروم آروم گفتم،،،، بابامم اهلش نبود،، زیر سر زن عموم بود میدونستیم میخواد زندگیمونو بهم بزنه،،، پدر من عاشق زندگیش بود،،، با عشق با مامانم ازدواج کرد