بگم بازم 16 سالم نمیدونستم عاشقی یعنی چی، پسر عمم میدونستم دوستم داره، ولی من با پول فروختمش.....ولی میگم من تابه حال نه کسی رو دوست داشتم نه چیزی عاشقم نشده بودم،، ولی امشب بهم گفت فکر کردی کی هستی، من از کل خاندانت سر ترم، گفت برو خونه مامانت.... بگین چکار کنم.... اینم داستان من تازه عقد کرده بودم دعواش شد گفت طلاهاتو بیار صبح با بابات بیا طلاقت بدم، من بهترین مدرسه تیزهوشان درس میخوندم کلاس دوم بودم، اخراجم کردن، بعدش تو خونه دیپلم گرفتم زد زیر همه چی نزاشت برم دانشگاه خلاصه تو عقد بکارتمو زد.... ولی من تموم جهازمو خریده بودم ترسیدم به هیچ کس نگفتم گفتم میگذره بزار عروسی کنم حالا که دیگه دختر نیستم.... عروسی کردیم ولی بازم سر لباس سر فرش سر آتلیه سر طلا همش دعوا روز عروسی به خاطر 100 تومن پول باغ من با تور لباس عروس،،..... بهم گفت خفه شو وگرنه از ماشین میندازمت بیرون..... روز عروسی همه عروسا براشون غذا میاوردن اما من گرسنه.... آرایشگر دلش سوخت برام گوجه بادمجون لقمه گرفت داد،،.... من مجردیم حتی با یه پسرم دوست نبودم خوشگلم بودم... حتی یه پیامم نمیدادم با حجاب بودم...... بعد بهم برگشت میگه من اگه مواظبت نباشم خرابی،.... هیچی خلاصه بهم همش سرکوفت که ما سرتریم،... مشکل نازایی هم داریم من تنبلی اونم اسپرماش خرابه..... بهم گفت امشب، البته همیشه میگه تو نازایی داری تو همه جات درد میکنه همیشه باید بریم دکتر.. 😥😥برو با اون بابات نماز نمیخونه.. فلانه..... ولی به قرآن بابام خیلی مرد خوبیه همه روش حساب میکنن.. با خواهرم قهره یه سال باهم خوب شدن ولی دوباره قاطی کرده امشب دعوتمون کردن منم التماسش نکردم خودم رفتم، بعد اومد دنبالم فکر کردن کی هستن هیچی ندارن.. ولی بخدا همه چیز زندگیشون تکمیل خوشبختن....