سلام دوستان.دیروز تولدم بود.غروب که شوشو از سرکار اومد خونه دیدم دست خالیه.گفتم شاید شب بخواد برام تولد بگیره.شام پختمو منتظر موندم.شام خوردیمو ظرفارو شستمو چای آوردم براش.بعد گفت خیلی خسته ام یه چرتی بزنم.منو میدیدی کم کم داشتم کلافه میشدم😯😁بعد از خواب که پاشد نشست فیلم تماشا کردن😐طاقت نیاوردم گفتم آقای همسر امروز چه روزیه؟گفتش چه روزیه؟😕گفتم تولدمه هاااااا😔گفت مگه امروز چندمه؟گفتم چهاردهمممممم😠بعد گفت نه بابا امروز سیزدهمه.گفتم نخیر چهاردهمه برو تقویم نگاه کن.بعد گفت وای ببخشید اصلا یادم نبود.خوب تولدت مبارک.گفتم همییییییین.گفت ببخشید دیگه یادم نبود برات واگرنه یه چیز میگرفتم.من هیچی دیگه نگفتم فقط از درون حرص میخوردم که چرا یادش نمونده.بعد یه ساعت دیگه در زدن.همسرم گفت داداشمه.منم زودی رفتم اتاق لباسم رو عوض کنم.از اتاق وقتی اومدم بیرون با ۲۰ نفری روبه رو شدم.شوهری خواسته بود سورپرایزم کنه.یهو آهنگ شروع شد و تبریک تولد.همسری تو دستش یه کیک خوشجل.خلاصه جاتون خالی بود😊هم شوکه شدم هم خوشحال و از جهتی تو دلم ناراحت که چرا زود قضاوت کردمو از دست شوهر تو دلم عصبانی بودم.این اتفاق خوبی بود که برام افتاده بود و کلی خوشحال شدم.☺☺