تو دانی كاين سفر هرگز به سوی آسمانها نيست
سوی بهرام ، اين جاويد خون آشام
سوی ناهيد ، اين بد بيوه گرگ قحبه ی بی غم
كی می زد جام شومش را به جام حافظ و خيام
و می رقصيد دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولی
و اكنون مي زند با ساغر مك نيس يا نيما
و فردا نيز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما
سوی اينها و آنها نيست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
كه با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند
بهل كاين آسمان پاک
چرا گاهِ كسانی چون مسيح و ديگران باشد