شوهرم ی مدته خیلی با پسر دایی های میگرده منم از پسش بر نمیام خلاصه پسر داییش استوری گذاشته بود بعضی فامیلا رو ادم نداشته باشه بهتره منم ریپ کردم دقیقا کاش نیست بشن اونم فهمید منظورمو کفت بعضی ها یادشون رفته کی بودن چی بودن و این حرفا همشم با دو پهلو با هم حرف میزدیم منم گفتم اره واقعا بعضی فامیلا زندگی درست حسابی ندارن زومن رو زندگی بقیه خلاصه گفت ب هر کی بها بدی دم در میاره میخوام همه اون روی منو ببینن بعد گفت شنبدم گفتی من نمیزارم شوهرت با زن و بچش بگرده منم گفتم ن منظورم تو نبودی و اینا شوهرم باید عاقل باشه باشه من گفتنیا و گفتم خودش خواهد فهمید خلاصه گفت دیگ هیچکی برام مهم نیست الان خیلی استرس دارم نکه ب شوهرم بنظرتون بهش اس بدم ناراحت نشو از دستم من خیلی قبولت دارم و تو این حرفا
فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد