پسر منم میتونست بره اما میترسید.
همش می خاست انگشت منو بگیره. هیچ تاثیری نوی تعادلش نداشت. اما تا نوک انگشت منو نمیگرفت راه نمیرفت.
یکی دو هفته دستش رو ول میکردم وسط اتاق ویک میگفتم دنبالم بیاد. گاهی غر می زد و می شست رو زمین.
تا اینکه دو روز پیش خونه مامان ام کلی مهمون بود. دیگه خودش از ذوق مهمون ها شروع کرد راه رفتن.