سلام به همه مامانای گل
مارسیم جان من چند روز پیش داشتم با هما صحبت میکردم یاد تو کردم گفتم این دختر چرا نمیاد بالاخره دوستیا برای مواقع غم هم هست دیگه فقط شادی باشه که دوستی نیست
من که شخصا خیلی خوشحالم میشم وقتی میای از خودت مینویسی وقتی کسی اینطوری درد و دل میکنه یعنی با هم دوستیم که درد و دل میکنیم دیگه وگرنه که تا به حال دیدی آدم با دشمنش درد و دل کنه یا ناراحتیاش رو بهش بگه
از علی بگم که الان شیر و ماست میخوره ولی دو هفته است که اصلا غذا نمیخوره و به شدت در حال وزن کم کردنه و من نمی دونم که برای دندونشه یا شیر و ماست نباید بدم و خلاصه که در کش مکش با خودمم که چه کنم و چه نکنم
مونا دلم برات یه ذره شده هی میخوام بهت زنگ بزنم منتها گفتی سرکار نمیتونی صحبت کنی آدم هم که میاد خونه دیگه اصلا وقت نمیشه بدون که به هر حال همیشه به فکرتم
خوب دیگه برم به کارام برسم که خونه حسابی بهم ریختست و امشب قراره برامون کمد بیارن که جا کفشی داشته باشه
چون از دست علی دیگه نمیدونم چی کار کنم
ما جا کفشی داشتیم ولی از این مدلا بود که در نداره
و یهو میدیدی همه کفشا وسط حاله در نتیجه رفتم و یه جا کفشی خریدم که در داشته باشه
برم خونه رو مرتب کنم شام هم بگم بخندین همکارم ماکارونی آورده بود و تو اتاقش میخورد همه شرکت انقدر حوس کردن گفتن امشب ماکارونی درست میکنن منم میخوام برم ماکارونی درست کنم
بای