ی هفتس اومدم خونه مامانم پسرم واقعا دیگه اصلا ازم حرف شنوی نداره خونه مادرم حیاط داره۲۴ساعته تو حیاط زیر افتاب در حال اب دادن باغچه انقدر تو این ی هفته اب به درو دیوار و باغچه ریخته باغچه دیگه کشش نداره همینجوری تو اب شناوره🙄🙄از ۶صبح هم بیدار میشه چون گنجشک ها جیک جیک میکنن اقا خابش سبکه😑😑😑 نگم از غذا خوردنش که ابدا یجا نمیشینه مدام با قاشق دنبالشم ی حرفیم بهش میزنم تنها حرفیم که میشنوم اینه برو مامان بد 😓😓😓😓بخام اخم کنم بهش مامانم میگه ولش کن چیکار داری بچمو😖😖 از درو دیوار میره بالا مدام اب میگیره میریزه رو فرشها درو باز میکنه مثل جت میره تو کوچه سرم داره میترکه😭😭😭😭
اینهمه دلم تنگ بود اخرم که اینجوری بچه از دماغ ادم درمیاره😖😖😖 کاش باتری داشتن ادم درمیاورد یکم مخشو استراحت میداد