پیرو تاپیک قبلیم که چند روزه خیلی درگیرشم(افسردگی داداشم)
باید بگم از خوشبختی خودم بدم میاد...
من زندگی خوبی رو دارم همسرم بینظیره و زندگیمون ساده و علشقانس ا
اما تو اوج خوشیام بغض گلومو چنگ می زنه
دلم میگیره که پیش خانوادم که خیلی درگیر مشکلاتن نیستن...مهمترینشم افسردگی داداشمه
من از خوش بودن و خوشبخت بودن عذاب وجدان میگیرم
وقتی ثانیه ثانیه تصویرش میاد به ذهنم که داره دیوانه میشه
گاهی میگم کاش ازد نکرده بودم کنار خانوادم بودم با اینکه دیوانه ی شوهرمم
اما دوباره خداروشکر میکنمو میگم باید به خاطر نعمتها شاکر باشم و کفر نگم
اما قلبم داره از سینه کنده میشه
لحظه های خوشیم با یه درد سنگین همراهه
بچه ها من معجزه ی دعاهای شمارو تو به هوش اومدن بچه ی یکی از کاربرا دیدم
میشه برای داداش منم دعا کنید خیلی محتاجیم حال هممون خرابه علی الخصوص خودش
نصفه شبی فقط دارم مخفیانه گریه میکنم