شوهرم یه سرباز داشت خیلی کاری و خوب و منظم به همسرم گفت که چندتا خواهر داره و یه مادر فلج و تنهایی کار میکنه و خرج اونارو میده و تنها پسر خانوادست.
گفت پدرش خیلی سال پیش زن دوم گرفته و رفته و خیلی ازین حرفا
یه مدت گذشت مرخصی میخواست بهش ندادن گفت حال مادرم خیلی بده خونشونم تو همون شهر محل خدمتش بود رفت و خلاصه گفت برام اضافه بزنید فوقش امشبو نمیتونم بیام حالا فقط واسه اینکه جریان زندگیشو واقعی نشون بده
شوهر من مشکوک شد گفت نکنه دروغ میگه امشب بره یه جایی و واسمون دردسر درست شه از شماره ای که گذاشته بود از خونش خلاصه زنگ زدن دیدن باباش برداشته و همسرم گفت فردا بیاید یگان کارتون دارم.
پدرش و برادر بزرگش اومدن وقتی شوهرم داستانو گفت پدرش گریه کرد میگفت بخدا دروغ میگه من چهارتا پسر دارم دوتا دختر اینم بچه اخره خخخخ پدر مادرشم سالم و سرحال باهم زندگی میکردن زن دومم نداشت.
حالا همش شوهرم میگه همه دروغ میگن مگه اینکه خلافش ثابت بشه😂😂😂