امروز همکارم از مرخصی زایمان اومده بود سر بزنه پسرشم اورده بود
واقعا دلچسب و شیرینه
اما سخت
خیلی سخت
شیردادن
مراقبش بودن
نق زدن بچه
بی حوصله گیش زبونم نداشت حرف بزنه بگه چشه
بدنش دون دون ریخته بود بیرون و اعصاب همکارم خورد بود که جرا بچه اش مریضه
متوجه شدم واقعا مادر بودن پدر بودن
یعنی هر لحظه نگران بودن
نگران سلامتیش
آینده اش
مادر فقط نگرانه چرا بچه آب شده چرا رنگش پریده چرا نمی خنده چرا چشماش بی حاله
واقعا بچه داری سخته
تجربه های شما چیه