من مادرشوهرم وخواهرشوهرکوچیکم توحاملگیم هرروززنگ میزدن به شوهرم پرش میکردن نذارسیسمونی بخره پولشوازپدرزنت بگیرماشین بخرم.خواهرشوهرکوچیکم میخواس لباسای کهنه بچشوبپوشونم به پسرم.شوهرموهرروزمینداختن به جونم.چی کشیدم توحاملگیم.آخرم روزی که رفتیم بخریم به شوهرم نگفتم وقتی فهمیدچه قشقرقی راه انداخت واسم.خداروشکرالآن خیلی عاقل ترشده وزیادتحت تاثیرشون نیس