2777
2789

کاربران برای سهولت دسترسی ب تمامی پست ها ی ندا خانم،همه ی پست هایش را کپی کردم تا یک جا و مرتب باشه.خواهشا هیچکس کامنت نذاره و فقط لایک کنید.درآخر از ندا خانم میخوایم ک ادامه ی داستانش رو تو همین تاپیک بگه.خواهشا خواهشا هیچ کس کامنت نذاره

سلام بچه ها من تازه عضو نی نی سایت شدم چقدر خوبه که اینجا میشه آدم از زندگیش بگه و دیگران رو شریک درد خودش بدونه  آدم حس سبکی میکنه ؛ بگذریم من اسمم نداست و تو یه خانواده مرفه بزرگ شدم تو بیست و دو سالگی ازدواج کردم اون موقع خواستگارای خوبی داشتم و خوب به دلیل موقعیت خوبی هم که خودم داشتم یکی از بهترینهاشو از لحاظ ظاهر و مادیات قبول کردم اما متاسفانه همین چیزا باعث شده بود تو دوران مجردی اون پسر با دخترای زیادی رابطه داشته باشه و این رابطه رو حتی پس از عقد با من ادامه بده بله خلاصه که همون دوران عقد من از اون پسر طی یک طلاق توافقی جدا شدم خیلی اگر درباره ازدواج اولم توضیح ندادم واسه اینه که هر چی بوده تموم شده و یاداوری اون روزا و شرایطش فقط حالمو بد میکنه بله ضربه خیلی بدی خوردم طوری که تصمیم گرفتم دیگه به کسی دل نبندم و ازدواج نکنم اصلا دیدگاهم نسبت به تموم پسرا عوض شده بود ولی خانوادم مخصوصا پدرم با تصمیمم مخالف بود و میگفتن همه آدما مثله هم نیستن و این بار بیشتر تحقیق میکنیم و این حرفا ؛ شش سال از این ماجرا گذشته بود من بیست و هشت ساله بودم و فشار خانوادم بیشتر شده بود چون میگفتن سنت داره میره بالا ؛ جالب بود اگه گاهی هم به ازدواج فکر میکردم و مجبورا کسیو قبول میکردم که رسما بیاد خواستگاریم ملاکهام واسه ازدواج خیلی فرق کرده بود اول که دلم میخواست خیلی خوش تیپ نباشه معمولی باشه  پولدار هم نباشه و مومن و نماز خون باشه تا اینکه یه خواستگار با این شرایط برام پیدا شد خیلی خیلی مومن بود بابام خانوادشو میشناخت و روی خانوادش قسم میخورد از خوبی از پسرشون هم تحقیق کرده بود که همیشه نماز اول وقتشو تو مسجد میخونه و خلاصه اجازه دادیم که بیان

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

جلسه اول فقط با مامانش اومد اونم بدون گل و شیرینی ما رفتیم تو اتاق و صحبت کردیم و جواب من بعد از رفتنشون منفی بود چون برام جالب بود که چرا پدرشون همراهیشون نکرده و اینکه پس گل و شیرینی چرا نگرفتن اما همون حرف زدن تو اتاق باعث شده بود که پسره از من خوشش بیاد و به این جواب من قانع نشه چون خودش رفته بود مغازه بابام و کلی صحبت کرده بود و از خودش گفته بود و اینکه میتونه منو خوشبخت کنه و پدرم هم همه چیزو منوط به من دونسته بود راستی اینم بگم که ایشون که اسمشون هم حمید بود شغلش داوطلب هلال احمر بود که البته نمیشه بهش گفت شغل چون که استخدامی نداره هر وقت که شیفت باشی به ازای اون شب حقوق بهت میدن شیفت هم نباشی که هیچی یعنی حقوق یک ماهت بر این اساسه که چند شب شیفت باشی 

پدرم اون روزا تازه حسابدارش از مغازش رفته بود کلا به یه شهر دیگه نقل مکان کرده بودن و چون خیلی به هر کسی نمیتونست اعتماد کنه چند وقت بود که دنبال یه آدم پاک که حلال و حروم سرش بشه میگشت پدرم مغازش طوری بود که فقط مشتری میامد لیست جنسو بهش میداد فاکتور میگرفت و میرفت یه مغازه دیگمون و اونجا بارشو تحویل میگرفت یعنی به طور کل تو مغازه ای که بابام بود جنس نبود و فقط پول رد و بدل میشد و تو این اثنا خیلی پیش میمومد که خودش نباشه و  مشتریها میامدن پولو به حسابدار میدانو میرفتن و انقدر هم مشتری زیاد بود و رقم ها هم زیاد که هر کسی شاید وسوسه میشد و البته پدرم هم این اواخر خیلی فراموش کار شده بود مثلا گاهی میگفت اگه حسابدار نمیگفت فلانی پولشو آورده یا چکشو پاس کرده من کلا فراموش کرده بودم 

پدرم اون روزا تازه حسابدارش از مغازش رفته بود کلا به یه شهر دیگه نقل مکان کرده بودن و چون خیلی به هر ...

ممنون

او را نه تنها دوست داشتم                                                      بلکه همه ذرات تنم                                                                او را میخاست  

پدرم اون شب که حمید رفته بود مغازه و صحبت کرده بود اومد و دوباره باهام صحبت کرد من که هیچ جوره نمیخواستم دوباره دلمو آشوب کنم که آیا این یکی خوبه یا بد طفره میرفتم و بهانه گل و شیرینی نیاوردن و نبود پدرش اصلا پدرمو راضی نمیکرد واسه همین گفتم خوب شغل درست حسابی هم نداره که پدرم گفت خوب میارمش تو مغازه خودم با خنده به پدرم گفتم پس بگو اصرارت واسه چیه دنبال یه حسابدار مطمئن میگردی بابام هم لبخندی زد و گفت بابا جان من به فکر آینده خودتم میگی خوشگل نباشه پولدار نباشه با ایمان باشه خوب دیگه من از کجا واست پیدا کنم خیلی ها که خوشگل و پولدار نیستن اصلا نمیان خواستگاریت چون فکر میکنن تو تو سطح اونا نیستی و ما بهشون دختر نمیدیم نمیدونن دختر ما اینا واسش ملاکهای والای ازدواج شده

نمیدونم راستش اون روزا از پدرم هم خیلی رودروایسی داشتم ما سه تا خواهر بودیم و پدرم اصلا پسر نداشت با خودم میگفتم اگه یه کدوم از ما پسر بودیم بابام الان راحت کاسبی پر رونقشو به ما واگذار کرده بود و خودش دنبال تفریحو و استراحتش میرفت خواهر بزرگم که ازدواج کرده بود و خواهر کوچیکمم که دبیرستلنی بود بابام هم که انصافا از هیچی واسه ما کم نذاشته بود همون موقع تازه ماشینمو که تازه توی یه تصادف داغونش کرده بودم و عوض کرده بود و یه نو و مدل بالاترشو واسم گرفته بود دوستام همشون میگفتن هر بابایی بود دیگه توبه میکردو واست ماشین نمیخرید تازه یه آپارتمان شیک و بزرگ که چهار طبقه داشت میساخت که میگفت هر طبقش واسه یه دخترمه و موقع انتخاب کابینت و طراحی داخلیش هر کدوم از ما رفتیمو نظر دادیم که طبقه خودمون دوست داریم چه جوری باشه واقعا نه گفتن به همچین پدری سخت بود

خلاصه من آخرش سکوت کردم و پدرم فهمید که یه راهی خلاصه هست و نمیدونم انگار حمید میدونست که قراره پدرم باهام صحبت کنه چون دوباره مادرش زنگ زده بود و خواسته بودن دوباره بیان و این بار با گل و شیرینی آمدن و پدرشون هم همراهشون بود بعدها فهمیدم که پدرشون از اینکه من یه بار قبلا ازدواج کرده بودم خیلی راضی نبودن دوباره رفتیم تو اتاقو صحبت کردیم اعتماد به نفسشو دوست داشتم که میگفت من خوشبختت میکنم و اینکه مثله خواستگارای قبلی که بیشتر سوالشون این بود که چرا ازدواج قبلیت منجر به جدایی شد و من حتی اگه میگفتم عدم تفاهم بازم انگار قانع نمیشدن و بیشتر دوست داشتن سوال کنن  اون اصلا ازدواج قبلیم براش سوال نبود و این خیلی واسم خوشحال کننده بود یه جور اعتماد به نفس بهم میداد که انگار واقعا دفعه قبلی وجود نداشته و اولین باره که میخام ازدواج کنم

اتفاقا پدرمم همیشه بهم میگفت بیا حسابدارم باش یه اخلاقی که داشت اصلا به ما به چشم یه دختر که باید حریم خاصیو رعایت کنه و محدود باشه نگاه نمیکرد حتی یه بار اصرار داشت که بیا موتور سواری یادت بدم منم رفتم من جلو نشستم بابام عقب هر چی گفت انجام دادم اما متاسفانه دستم روی گاز گذاشتم و نزدیک بود حادثه بدی رقم بخوره که انگار فرشته ها اون موتورو ناگهان نگه داشتم مثله یه معجزه بود توی اون سرعت وحشتناک یهو موتور وایساد دیگه هرگز پدرم این پیشنهادو بهم نداد  

ولی راستش خودم اون روزا به خاطر شرایطی که برام به وجود اومده بود حال روحی خوبی نداشتم مدام به گذشته و اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکردم و مدام حرفها و خاطرات تلخ تو ذهنم رژه میرفتن اما چند باری که با حمید رفتم بیرون برای خودمم هم خیلی جالب بود که خاطرات بد و تلخه گذشته برام داشتن شبیه یه خواب بد میشدن که انگار صبح شده بود و تاثیر اون خواب بد از ذهنم داشت پاک میشد راستش من که دختر افسرده ای شده بودم و هیچی تقریبا خوشحالم نمیکرد حالا خودم میرفتم دنبال لباسهای خوب و آرایشگاه و  رسیدن به خودم و دیدن چهره ام تو آینه و اشتیاق به وجود اومده تو دلم حالمو خوب میکرد

همین حال خوب که اون روزا با بیرون رفتن باهاش برام به وجود اومده بود ترس ازدواجو واسم کم رنگتر کرد و خلاصه جواب مثبت دادم و اونا اومدن واسه قرار مهریه و شیر بها و باقی قضایا ؛ خودم چون قبلا مهریه سنگینی داشتم ولی با وجود اون مهریه بازم اوضاع جوری پیش رفته بود که همه رو بخشیده بودم واسه همین دیگه این چیزا واسم ملاک نبود و با مهریه پیشنهادی اونا موافقت کردیم ولی چیزی که برام جالب بود طرز صحبت پدرش بود که اصرار داشت که اصلا پول چندانی ندارن در حالیکه معلم بازنشسته بودن و حمید تو صحبت هاش گفته بود دو تا زمین هم داریم نمیدونم رسم شما نی نی سایتی های عزیز چطوریه ولی ما رسم داریم واسه جهیزیه که چهار تا تیکه سنگین جهیزیه رو داماد بگیره که پدرشون گفتن ما نداریم بگیریم همین طور شیر بها رو هم با همین روند نداریم حذف کردن و گفتن مراسم عقدو شما بگیرین و عروسیو ما میگیریم خلاصه چون پدرم اخلاق و انسانیت براش خیلی مهم تر از پول بود و حرفهای اونا رو کاملا صادقانه میدونست قبول کرد

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز