اقا من بدبخت یکم نمازامو اهمیت نمدادم عمدا صبرمیکردم قضاشه دیگه نخونمو اینا
تااینکه من ترس بدافتاده بود توجونم ترس ازچیزی.فیلم ترسناکم دیدم زیاد.
یه شب پاشدم دیدم یه چیزی هس البته چنتا حالتی دامن مانند عروس دریاییا هس اونمدلی.وای دارم مینویسم مردم ازترس.
بسم الله
درو میگرفتم محکم داد میزدم به مامانم که دروببند یهومیدیدم تواتاقن.مامانمم بعدا گف چقد کوبیده توصورتم اصا حالی نبودم.به خودم اومدم دیدم تو جامم.عین دیوونه ها اینوراونور نگا میکردم مامانم خوبه سکته نکرده.بعد دیدم جلو درحیاط یه کنت شلوار سفید پوش هس یهوپاد زدم.نمزاشم مامانم بره چسبیده بودم بهش.ابجیم دس میزد بهم دادمیزدم.یایهو خوف میکردم دادمیزدم.جوری داد زده بودم درارومیبستم مامانم میگف کل محل شنیدن.
بعدم که میترسیدم تنهابمونم دسشویی تک نمیرفتم.اصاارامش نداشم
تااینکه مامانم رف پیش دعانویس که سیده اونم گف تونمازش کاهله احترام مادرنداره نمازاشو به موقه بخونه نمدونم موهاشو فقط باشونه حودش شونه بزنه
شب حموم نره.چنتادعا که یکی تو بالشم یکی تو اب یکی تواسفندبسوزه
ایشالادیگه نبینم