من به شوهرم گفتم ولی چون بعد از سه تا سقط بود نه من با هیجان گفتم نه اون خوشحالی کرد بعدها گفت ترسیدم اینم نشه ناراحت شی...ولی رفت بیرون شیرینی خرید در سکوت کامل خوردیم☺سه تا پوچ داشتم ولی خدا رو صد هزارررر بار شکر آخری شد نی نی عزیز الان من
بخدا چون ک کلا از من خوشش نمیاد دلش نمیخواد یدفه هم این لگبچه باعث بشه که از تو اون یه اتاق تو خونش برم..خیلی حسوده خیلی... دلش هم نمیخواد من و پسرش راحت زندگی کنیم دوست داره بمونیم تو اون خونه باهاش زندگی کنیم ک بفهمه چی میگیم جی میخوریم که بره پخششون کنه.