2777
2789
عنوان

بیاین خاطره زایمان طبیعی من 😍😍

2098 بازدید | 38 پست

امروز شش روز هس که زایمان کردم اینقدر سرم شلوغ بود وقت نشد براتون تعریف کنم 

الان براتون متنش رو میفرستم😙😍🤩

سرم همیشه بالاست، چون بالای سرم خداست  

تعریف کن و بگو چندهفته دردت گرفت؟؟

خدایا هرکی دلش یه تودلی میخواد هرکی دوست داره توی رگ هاش یه نبض دیگه باشه به حق بزرگی و عظمتت به ارزوش برسون😄منم کمکم کن نی نیم سالم و سلامت بدنیا بیاد🤗

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

هفته ۳۸ م بارداری روز جمعه ظهر خونه مامانم اینا بودیم بعد از ناهار یه کمردرد خفیف داشتم و ناحیه واژنم درد میکرد، مامانم گفت نترس چیزی نیست استراحت کن بهتر میشی، بعد از ظهر تصمیم گرفتیم بریم خونه مادرشوهرم این دردا اونجا هم ادامه داشت جاتون خالی برای شام بساط کباب راه انداخته بودن یهو دیدم تکون های نی نی م خیلی شدیدتر از شب های قبل بود شوهری خندید و گفت بچم کباب دوس داره و هیجان زده شده خلاصه ساعت ۱۲ شب به شوهرم گفتیم برگردیم خونه گفت نه همینجا بخوابیم ، صبح نزدیکای ساعت ۶ و نیم بود که با حس دسشویی از خواب بیدار شدم یهو حس کردم قطره قطره داره ازم آب چکه میکنه اول فکر کردم تو خواب جیش کردم هرچند که سابقه نداشت ولی وقتی به لباس و رختخوابم دست زدم دیدم ای دادبیداد کیسه آبم پاره شده ترس شدیدی بهم غالب شد شوهرم رو صدا زدم با گریه گفتم حمید.... اونم ترسید و‌گفت جانم چی شده ولی من فقط گریه میکردم بعد به لباسم اشاره کردم و گفتم کیسه آبم پاره شده درد ندارم ولی پاشو بریم بیمارستان ، بدون اینکه دیگران رو بیدار کنیم سریع سوار ماشین شدیم توراه از هیجان و استرس دست و پام شروع به لرزش شدید کرد همسرم چراغ های ماشین رو روشن کرده بود جفت راهنما رو زده بود و با بوق و سرعت سعی داشت از ماشین ها سبقت بگیره هی میگفت عزیزم نترس اصلا نترس در صورتیکه خودش رنگ به رخسار نداشت، وقتی رسیدیم بیمارستان وارد بخش اورژانس زایمان شدم پرستار شیفت خیلی ریلکس گفت بخواب رو تخت تا معاینه ت کنم یه ۵ دقیقه بعد اومد و معاینه م کرد گفت ختم بارداری !! باید بستری بشی ، تو این فاصله شوهرم به مامانم زنگ زده بود مامانم بنده خدا با سرعت نور خودشو رسوند بیمارستان من ترسم کمتر شده بود اصلا درد نداشتم ولی هنگ کرده بودم گفتم یعنی واقعا من دارم زایمان میکنم !!! غافلگیر شده بودم.
یه لباس صورتی تنم کردن یه خانم بهیار اومد گفت ناحیه واژنت تمیزه؟ گفتم نه کامل شیو نکردم آخه انتظار نداشتم یهویی شد ، گفت اصلا خجالت نکش خودم الان تمیزش میکنم همزمان یه ماما هم اومد معاینه م کرد گفت آفرین ۲ سانت باز شده خوبه ، گفتم من که درد ندارم خندید و گفت یه آمپول فشار میزنم دردتم شروع میشه، منو بردن اتاق درد سرم وصل کردن آمپول فشار زد تو سرم جز من سه تا خانم دیگه در حال جیغ زدن بودن من با تعجب نگاشون میکردم با خودم گفتم خوش به حال خودم که درد ندارم ولی اگر هم شروع بشه اصلا جیغ نمیزنم چه کار زشتی .... غافل از اینکه چه زجری در انتظارمه !!!!  

سرم همیشه بالاست، چون بالای سرم خداست  

توروخدا زود و یه جا بگو من عاشق خاطره زایمان هستم😍😍

خدایا هرکی دلش یه تودلی میخواد هرکی دوست داره توی رگ هاش یه نبض دیگه باشه به حق بزرگی و عظمتت به ارزوش برسون😄منم کمکم کن نی نیم سالم و سلامت بدنیا بیاد🤗

دردها کم کم شروع شد شبیه دردای خفیف پریودی بود با خودم گفتم آخ جون چه دردای من ملایمه خوش به حال خودم ، شروع کردم به ذکر و صلوات فرستادن ، به جیغ و اشک و ناله و التماس زن های دیگه نگاه میکردم یهو حس کردم مدفوع دارم ولی همونجا مونده و نمیاد به ماما که گفتم خندید و گفت بچه ت داره میاد پایین فعلا دسشویی نرو،  ساعت ۱۱ صبح بود چند بار معاینه شدم ماما به دکترم زنگ زد و گفت تا ساعت ۱ خودتون رو برسونید که حله !! ....  یا خدا منظورش چی بود چرا اینا رمزی حرف میزنن، خانومی که تخت بغل دستیم بود رو بردن اتاق روبروم برای زایمان درب اتاق نیمه باز بود میتونستم تا حدی ببینم داخلش رو ، پرستارها و ماماها همش در حال تردد به اونجا بودن که صدای گریه نی نی خانومه رو شنیدم، ناخوداگاه لبخند زدم و گفت نی نی منم تا شب یا فردا تو بغلمه، یهو حس کردم دردم شدید شد خیلی هم شدید ماما گفت اصلا زور نزن نفس عمیق بکش، درد قطع شد ولی ۵ دقیقه بعد دوباره اومد فاصله شون منظم شده بود ، تلفن زنگ خورد انگار یکی وضعیت منو از ماما میپرسید ، الهی بمیرم شوهرم و مامانم بی قرار بودن که ماما گفت وضعیتش خوبه ۴ سانت بازشده ، دردا شدید شدن به حدی که نفس م قطع میشد کپسول اکسیژن بهم وصل کردن ولی اثر نداشت با جیغ التماسش کردم گفتم تو رو خدا کمکم کنید ، ولی ماماها انگار نه انگار بی تفاوت نشسته بودن که یکیش اومد یه آمپول بهم زد و گفت این مسکن هس و کمکت میکنه!! ولی نامرد گولم زد چون باعث شد دردا از قبل هم شدید تر بشن ، من که جیغ زدن رو زشت میدونستم اتاق رو گذاشته بودم رو سرم ، یهو دیدم دکترم وارد شد و با خنده گفت چطوری خانومی، بهش گفتم سلام و دوباره جیغ زدم اومد معاینه م کرد و گفت عالی شدی ، گفت پاهات رو جمع کن تو بغلت و زور بزن ، گریه کردم گفتم نمیتونم درد دارم دکترم اخم کرد و گفت باید باهام همکاری کنی نمیشه و نمیتونم نداریم ، دو سه تا زور زدم تو دردا که دکتر دستور داد ببرنم اتاق زایمان ، آهنگ بهنام بانی با اون سیبیل هاش گذاشتن و یه ماما هم شروع به بشکون زدن و قر دادن کرد دلم میخواست کله ش رو بکنم ، رو صندلی مخصوص خوابیدم دکترم مقابلم نشست و یه ماما هم محکم شکمم رو فشار میداد، یا خدا خیلی درد داشت یه جاش فقط دلم میخواس بمیرم که دکتر گفت افرین زور بزن سرش رو دیدم چه موهای مشکی و پرپشتی داره اینو که گفت امید به زندگی و ادامه دادنم زیاد شد و با تمام قدرت زور زدم یه یهو نی نی در یک چشم به هم زدن اومد بیرون کلی هم آب ازم خارج شد صدای گریه ش رو شنیدم چشمام گرد شد دیدمش وای خدا باورم نمیشد یعنی این دختر سفیدبرفی  و خوشکل و مومشکی بچه منه ؟!!! تمام دردهام یکجا از بین رفت اصلا انگار نه انگار که من دردی داشتم، دکتر گفت ساعت تولد ۱۴ و ۴۰ دقیقه تاریخ ۱۴ اردیبهشت . خندید و‌گفت مبارکه چقدر ۱۴ آخه دخترت هم شبیه ماه شب چهاردست ، گفتم ممنون زحمت کشیدید ، ماما دخترم رو آورد کمک کرد دو سه قطره بهش شیر دادم صورت گرمش رو چسبوند به صورتم وای بهترین حس دنیا بود همونجا برای همه خانومای منتظر دعا کردم این لحظه زیبا رو تجربه کنن، یه کم بعدش جفت خارج شد و دکتر شروع کرد به بخیه زدن ناحیه پرینه که قبلا با آمپول بی حسی برش زده بود ولی من اصلا متوجه نشده بودم. 
نیم ساعت بعد من و نی نی رو بردن تو بخش ، شوهرم اولین نفری بود که دوید سمتم صورتم رو بوسید اشک تو چشماش بود گفت الهی قربونت برم خوش اومدی بعد رفت سمت دخترمون گفت سلام بابایی قربون صورت ماهت برم. 
مادرم و مادرشوهرم هم اومدن پیشم مامانم اشک شوق میریخت گفت از بین همه صداهای جیغ صدای تو رو شناختم بند دلم پاره شد. 
مامانم روزه بود فشارش افتاد همونجا بهش سرم وصل کرده بودن خلاصه کلی فیلم و عکس ازم گرفتن و فرستادن تو گروه خانوادگی مون که موج پیام های تبریک و شادی سرریز شد. 
الهی همه خانومای منتظر این لحظات ناب رو تجربه کنن. 

سرم همیشه بالاست، چون بالای سرم خداست  

چیکار کردی ۳۸دردت گرفت؟؟؟

خدایا هرکی دلش یه تودلی میخواد هرکی دوست داره توی رگ هاش یه نبض دیگه باشه به حق بزرگی و عظمتت به ارزوش برسون😄منم کمکم کن نی نیم سالم و سلامت بدنیا بیاد🤗

خاطرت عالی بود از چشام اشک اومد خداکنه منم مث شما زایمانم راحت باشه

خدایا هرکی دلش یه تودلی میخواد هرکی دوست داره توی رگ هاش یه نبض دیگه باشه به حق بزرگی و عظمتت به ارزوش برسون😄منم کمکم کن نی نیم سالم و سلامت بدنیا بیاد🤗

اشکم در اومد  اسى,ياد خاطره زايمان خودم افتادم ,منم درست مثل تو وقتى دخترمو  گزاشتن بغلم همه دردام يادم رفت,وااى چه حس خوبيههههه

مصريان باستان اعتقاد داشتند پس از مرگ تنها دو سوال ازآنها  پرسيده ميشود:آيا شادى را يافتى؟؟؟؟؟؟.........آيا شادى را آفريدى؟؟؟
دو روز قبلش پیاده روی زیاد داشتم فقط همین. 

خوشزا بودیاااا😉😉من کلا هفته ایی ۴روز و یا بیشتر دارم ورزشای بارداری و انجام میدم و پیاده روی میرم دریغ از یه انقباض 😭دیگه زانوهام و پاهام داغون شدن از دردددد

خدایا هرکی دلش یه تودلی میخواد هرکی دوست داره توی رگ هاش یه نبض دیگه باشه به حق بزرگی و عظمتت به ارزوش برسون😄منم کمکم کن نی نیم سالم و سلامت بدنیا بیاد🤗
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792