دیروز خواهر حسین میخواست بره موهای دختر خودش رو کوتاه کنه. بعد عباس داداش حسین گفت موهای بچه های منم کوتاه کن . (خانوم علیزاده و آبجیش)
آخه موها ی اون دوتا خیییلی خیییلی زُمُخت و داغون بلند و فر و بد جور بود خدایی جاریم هم بهشون نمیرسید خیلی شلخته بودن .
چند بار هم قبلا جاریم گفته بود میخوام موهای بچه ها رو کوتاه کنم عباس نمیگذاره. خلاصه دیروز عباس به خواهرش گفت این دوتا رو هم ببر کوتاه کن .
بعد که جاریم. ظهر اومد اونجا بودن همشون خونه ی مامان حسین . فقط ما نبودیم
رفت آرایشگاه تو آرایشگاه میگن شروع کرد دعوا و غر زدن
که چرا موهای بچه های من رو. کوتاه کردی تو حق نداشتی
خلاصه میان بیرون و دعوا و بی احترامی ادامه پیدا میکنه تا خونه ی مامان حسین که خواهر حسین میگه عباس گفت بیرون سرخود نبردم و باباشون اجازه داد
جاری هم کلی جواب ناجور مثل اینکه میده . خواهر حسین هم دوتا بیشتر میگه فکر کنم از شلختگی و کثیف بودن زندگی و نرسیدن به بچه ها ش میگه میگه تو و بلد نیستی مادری کنی واسشون
خلاصه دوتا اون میگه ۴ تا هم اون یکی یه دفعه زنگ میزنه داداش کوچیک حسین به عباس میگه بیا اینا دارن هم دیگه رو میکشن اونم تو راه که میاد خواهر کوچیکه میره بیرون از خونه که یه هوایی بخوره و عباس می رسه اونجا خیلی کتک کاری میکنن
🙁🙁🙁🙁🙁🙁🙁🙁
که نمیدونم میگه از دستش فرار کردم با دمپاییی اومد تو راه حمید رضا شوهر خدا بیامرز سمیرا😢
تو راه سوارش میکنه و میارتش خونه ی ما
خلاصه سرت رو درد نیارم کلی دعوا . و حرف های ناجور. به همدیگه به خاطر کوتاهی مو 😞☹☹ جاریم هم دیشب نموند اینجا حسین بردش رسوندش خونه ی خودش
حسین میخواست دیشب همشون رو جمع کنه خونمون آشتیشون بده بعد اومد گفت اوضاع خیلی خرابه الان وقتش نیس اون ور همه واغون و شاکی ان
غذا دادم برد واس اونا