یه روز یه دختر تاجر بوده که خیلی خوشگل بوده سه تا خواستگار داشته یکی تهرانی یکی تبریزی یکی رشتی بابای دختره میبینه دست از سر دخترش برنمیدارن میاد یه تبرو میزنه به تنه ی درخت میگه هر کس اینو بتونه در بیاره دخترمو میدم بهش اول تهرانیه میاد هی زور میزنه هی زور میزنه نمیتونه دربیاره بعد رشتی میاد اونم هی زور میزنه هی زور میزنه اونم نمیتونه تبرو دربیاره بعد تبریزیه هیکلی و قوی اون میاد زور میزنه درنمیاد دوباره زرمیزنه درنمیاد(اخه تبرو محکم زده بوده )