خیلی وحشتناکتر از چیزی که فکرشو کنی... من به خاطر رشتم باید تو مراکز مشاوره به عنوان کارآموز حاضر میشدم
هر مراجعه کنندهای که میومد، باید واسش پرونده تشکیل میدادیم.. اونا هم مجبور بودن به صورت خلاصهوار از مشکلاتشون بگن، من فقط یه پرونده رو یادمه که زنه نوشت به خاطر ظاهر شوهرش دوسش نداره، همینو نوشته بود فقط.. بعد طی اون مدتی که مراجعه میکرد، فهمیدیم چون شوهرش قدش یه کم کوتاهه و موهاش خالیه، میگه ازش بدم اومد و الآن با یکی آشنا شدم که ظاهرش همونیه که من دوست دارم و عاشقش شدم..😳😳😳 پسره هم خبر نداره که این خانوم متأهلِ و ایشون دنبال راهکار بود که چیکار وقتی پسره فهمید ولش نکنه😐