پدربزرگم و داییم تو زیر زمین خونشون که خیلیم قدیمی بود دوتا مجسمه طلا پیدا میکنن و شروع میکنن دنبال کسی میگردن که بخره اینارو که پلیس میگیرتشون و میندازتشون زندان پدریزرگم یه دوستیم داشت که همکاری میکرده باهاشون تو تلویزیونم اعلام میکنن که گنجی پیدا شده بعد از ازاد شدنشون پدربزرگم میمیره دوستش تو رودخونه غرق میشه داییمم پشت سر هم بلاهای بد سرش میاد تا میره پیشه یه رمال که بهش میگه توطلسم شدی ولی داییم یه روز میخوابه دیگه بلند نمیشه
زندگیم انتخاب هایم اشتباهاتم درس هایم هیچ کدام به تو مربوط نیست
دوستان لطفا دعا کنید زودتر همسایه امام رضای مهربونم بشم میخوام تا آخر عمر زیر سایه پر مهرشون زندگی کنم😍دعام کنید منم قول میدم هر دفعه رفتم حرم به نیابت از همتون نماز زیارت بخونم🥰همه گفتند محال است ولی دلخوشم من به محالات رضا❤️ آقا جونم نمیشود که مرا پیش خود نگه داری ؟کنار گنبد زردت میان کفترها😢به وصل خود دوائی کن دل دیوانه مارا💚
ن اخه همه داشتن داستان های گنجی نِگتیو میگفتن این داستان گنجی مثبت تعریف کرد حال کردم😐
اها😐
دوستان لطفا دعا کنید زودتر همسایه امام رضای مهربونم بشم میخوام تا آخر عمر زیر سایه پر مهرشون زندگی کنم😍دعام کنید منم قول میدم هر دفعه رفتم حرم به نیابت از همتون نماز زیارت بخونم🥰همه گفتند محال است ولی دلخوشم من به محالات رضا❤️ آقا جونم نمیشود که مرا پیش خود نگه داری ؟کنار گنبد زردت میان کفترها😢به وصل خود دوائی کن دل دیوانه مارا💚
پسره میره واسه رفیقاش تعریف میکنه ولی میگه من میترسم برم گنجه رو پیدا کنم ونفرین بشم یکی از رفیقاش میگه که تو دقیق بگو کجا رو دیدی تا من برم ببینم راسته یا دروغ پسره نمیخواسته آدرسو بده ولی با اصرار زیاد رفیقش ازش گرفت بگید خب😨😨😨😨😨😨